چه می داند آدمی.روزگاری می آید که همه ی آشنایانش می روند.روزگاری که حتا آشنایی ها هم  می روند.آنوقت قدم زدن دریک بازار قدیمی انگار یادش می آورد نبودن ها را.یادش می آورد که شاید از این کوچه سال ها پیش گذشته باشد. چه می داند آدمی که چرا ناگهان این همه دلتنگ است ودر آینه کسی هست که دل می سوزاند برایش.برای چشم های فرورفته اش.برای لبخند بی رمقش.ومیل خواب ، خواب و خواب.که شاید این همه درد نباشد.نمی داند آدمی.

/ 0 نظر / 25 بازدید