سکوت.شب پراست از صداهای خودش.پارس سگ ها.زمزمه ی مبهم درختان.صدای آب درخاطر جنگل..زندگی آدم ها اما رخنه کرده در دل کوهستان.صدای کسی در زمینه ی خلوت شب.صدای ماشین ها وموتورها.جاده ها در شب هم می روند.من چخوف می خوانم.یاد پاییز در دلم.یاد سال های دور.میل ماندن و شوق رفتن! انسان حکایت مجبوری است!! به ناچاری ها...

/ 0 نظر / 9 بازدید