پایان

می دانی آدمی ناگهان از انتظار خسته می شود.آن همه انتظار کشیدن.منتظر ماندن.وبعد ناگهان باچشم هایش دنبال جای نشستن می گردد.کمی می نشیند.وبعد پامی شود وراه می افتد.بعد دری پیدا می کند.گامی به سوی در وچشمی همچنان نگران به پشت سر.پابه پا می شود.درنگ می کند.حتا اندکی.وبعد ناگهان به سوی در می رود.مصمم.واز در می گذرد.و می رود.دیگر می رود...

/ 0 نظر / 28 بازدید