ای عشق دامن گیر...

منتظر است.نمی تواند چشم بگذارد.نمی تواند.منتظراست.منتظر است.تمام جانش را شب می داند.این شب .این شب صمیمی و گرم.این شب صمیمی و خنک...از راه ها می گذرد.از خانه ها.از چشم ها...به یاد می آورد وانتظار تنها کارممکن اوست . تنها کار ممکن.تنها کار، ممکن او...منتظراست.این را زمین سوخته می داند.کوه  سرشار از آتش.دریا که می رود و می آید.دریا که ایستاده .دریا که نایستاده.نشسته است  و نگاه می کند.دریا که ننشسته، ایستاده نگاه می کند...منتظراست...جانش درآتش.زمینش دردلهره.دریایش در نرفتن.در رفتن. درایستادن.در نایستادن.در نشستن.در ننشستن...

/ 0 نظر / 32 بازدید