آنقدر خوشحال که می خواهی به همه لبخند بزنی درروزی که روزگار همانست و

ماآدم ها همان، در گردش چشم تو چیست که بی قرارم؟ که ازدرخت ها که بر تنهاییمان

سایه افکنده اند ،عاشقم؟که از نسیم که از دوردست های آرامشمان می وزد دیوانه؟

شاید از فاصله این همه سال که تو به من رسیده ای یا من به سوی تو دویده ام

حرفی ناگفته،ناشنیده مانده بود که خدا این  لحظه ی زیبا را آفرید ...

/ 4 نظر / 8 بازدید
مهسا

سلام خدا این لحظه های زیبا را آفرید چون دوست مان داشت ... زیاد قشنگ می نویسید خوب باشید

مهسا

سلام خدا این لحظه های زیبا را آفرید چون دوست مان داشت ... زیاد قشنگ می نویسید خوب باشید

ارادتمند

لحظه هایی که عمر ما را سرشار می کنند بی تردید_ _ همان لحظه هایی اند که با درودی به خانه می آیند گیوه ها را از پا در می آورند و بر قالیچه ایوان می نشینند استکانی چای و باقلوا، و یاد گذشته ها، لحظه هایی که رنگ گبه و گلیم دارند و عین منبت کاری حاشیه پنجره ها رو به وسعت باغ باز می شوند...

ارادتمند

لحظه هایی که عمر ما را سرشار می کنند بی تردید_ _ همان لحظه هایی اند که با درودی به خانه می آیند گیوه ها را از پا در می آورند و بر قالیچه ایوان می نشینند استکانی چای و باقلوا، و یاد گذشته ها، لحظه هایی که رنگ گبه و گلیم دارند و عین منبت کاری حاشیه پنجره ها رو به وسعت باغ باز می شوند...