خوانش من

یک هزار واژه.یک خیابان آدم.یک صبح سرد  می گوید راه برو.من به خودش می گوید.اما به خانه می آیم.چای و اتاق ها .خلوت.محاق.کمی مولانا.که دیگر درکیف نمی آید.دنیای درهم و برهم .روزگار همین ها وهمیشه ها.ته دلت از چیزی ناراضی برخاسته ای.از اول صبح.تا وسط روز.تا واژه هایی که سکوت کرده اتد.همه ی هزارتایشان .یکی شان هم سر بر نمی کند.دلت مثنوی می خواهد.بیهقی.شاهنامه.دلت درخت.دلت دست.دلت پلک بستن و گشودن.کاش این همه رسمی نبودند.این همه دور و بدخلق.واژه ها را می گویی.

/ 0 نظر / 22 بازدید