دوباره از همان خیابان ها....

نان و پنیر صبح بی مزه است. انگار هنوز از بغض دیشب روزمان گس است.من کودکی دلم می خواهد.آدم بزرگ نمی خواهم.اندیشه نمی خواهم. گوشه می خواهم.صبح ابر ندارد آسمان.انگارشب صد سال خوابیده ام.صبح یادم نمی آید کجاست اینجا.مثل روز هایی بعد.من چای  سرد و پنیر بی نمک و نان بیات نمی خواهم. دوباره از همان خیابان ها کتابی است از شاعری مرده.بیژن نجدی.که ته ته خلوتم اورا همیشه همه جا باخود می برم.خواهران این تابستانش.تابستان شمال می رویم.ییلاق.کوه درماست آنجا.همه نیستند.مادر هست.من دلم می خواهد فقط بنویسم.هرجمله ای که می آید.هم زمان پاک هم می کنمشان .روز نباید از ادامه اش شروع شود.سخت می شود.اما اشیا نمی گذارتد.اشیای اتاق ها.برگه های لای کتاب ها.آدم ها.آدم های پشت در.

/ 0 نظر / 10 بازدید