سرزمین من ...

عصر سه شنبه است. کلاس جبرانی ادبیات علوم انسانی. دبیرستان بهشتی. بچه ها دل نمی دهند به کلاس.زنگ تفریح آب بازی کرده اند و دونفرشان با مانتوهای خیس نشسته اند در کلاس .هیجان بازی را ترجیح می دهند به حرف های من از قابوسنامه و ای  پسر گفتن های قابوس وشمگیر .و بعد سبک عراقی هم چنگی به دل نمی زند! بوی جوی مولیان را از چهارمقاله ی عروضی درس می دهم.صمیم دولت سامانیان ونصربن احمد که واسطه ی عقد آل سامان بود. از سمرقند وبخارایش. از میوه ها و سراهایش در مرغ سپید.از چراخوارهای بادغیس.کلاس کمی گرم تر شده است.کمی به من توجه می کنند وداستان را دنبال می کنند و می پرسند.فاطمه اما از آغاز تمام گوش است و جان.چشم های زیبای بادامی اش برق می زنند وقتی می خوانم:هواخوش بود و باد سرد ونان فراخ ومیوه ها بسیار ومشمومات فراوان ولشکری از بهار وتابستان برخورداری تمام یافتند از عمرخویش.سر تکان می دهد.  درجانش چه می گذرد؟پرسیدم  گفت بادغیس هنوز هست .ووقتی پرسیدم سمرقند وبخارا کجاست ؟ قد راست کرد وبا غرور گفت:افغانستان.می خواندم: هوای هری در سراو و عشق هری در دل او .فاطمه بی حرکت خیره به کتاب در سکوت بود . می خوانم :جان ما از اشتیاق بخارا همی برآید فاطمه در نگاه من است...می خوانم :میر ماه است و بخارا آسمان/ماه سوی آسمان آید همی...می پرسد میر کیست می گویم امیر ، نصربن احمد.فاطمه لبخند می زند...درس تمام می شود.

پ. ن . فاطمه آمد وگفت خانم سمرقند درافغانستان نیست.گفتم می دانم. بخارا هم نیست. گفت اما نزدیکند.

می دانم هر دو در ازبکستان هستند.

/ 0 نظر / 47 بازدید