نود

داشتم از ردیف کیکا و بیسکویتا می رفتم دنبال یه چیز خنک  یه نفر داشت با یه لباس

متفاوت قفسه هارو تمیز می کرد گفتم حتمااز صاحبای اینجاست که این قدر با علاقه...

بهش که نزدیک شدم ایستاد وگفت خانوم منو یادتون میاد مدرسه ی شرافت؟یادم اومد

یه بار تواون خونه که از سقفش آب اومدوما پاشدیم اومده بود ویه خرس طبال برا نیلو

آورده بود با یکی دیگه.گفت خانوم روزااز هفت صب تا هشت شب اینجام گفت ازدواج

کرده گفت  شوهرش معتاده بچه نداره ...شماره مو دادم شماره شو گرفتم 

/ 3 نظر / 8 بازدید

سلام به بهترین دوست دنیایم.من از خواندن نوشته هایت خیلی لذت می برم مثل قدیما .هنوز دست نوشته هایت را دارم .تازه اون صندوقچه که برام هدیه اوردی هم دارمش .خیلی دوست دارم .بچه ها راازطرف من ببوس.شناختی؟

مائده

حس ميکنم قلبم پاره شده. نيمه چپ بدنم سنگيني ميکند. نميدانم چرا تازگيها اين قدر دربرابر دردهاي آدمها کم تحمل شده ام

مهسا

امیدوارم سال ها بعد که منو می بینید بهم افتخار کنید از این که شاگردتون بودم...