یک

گفتم دوربین گوشی را باز کنم. زن  با چادری سیاه  ایستاده بود کنارش. بچه رو پاهایش نشسته بود .هیاهوی خیابان بود و ماشین ها. پشیمان شدم از دوربین. رسیدم کنارشان. بچه ناله می کرد. گریه ای بد. سه یا چهارساله بود. سرش خم بود. خیال کردم لج کرده و چیزی می خواهد که نشسته.  زن داد می زد یا غر. عصبانی بود ونگاهش نمی کرد. چشم هایش به آدم و خیابان بود. نزدیک بچه رسیدم. از دهنش خون می امد . و بینی اش شاید. خون روی کاشی ها ی میدان می ریخت. تیره .  دستمالی نداشتم. خیابان مرا به خانه نمی برد...

/ 0 نظر / 8 بازدید