اسم

اسم تو؟همین لحظه ها که پریشانم

اسم تو؟ من که فقط تورا می دانم!

اسم تو؟همین نرو! یک لحظه بمان!

تمام این ها اسم توست، نام دیگر تو...

/ 6 نظر / 8 بازدید
مهسا

یادداشت علی: غم کرده در این کوره دل ما خانه بغض میکنم گلویم بد جور هوای ایست هوای لبخند ندارم چه کنم دست دلم نیست با تو یا بی تو فرقی نمیکند چشمهایم یک ساز را بلد شده اند وقتی که نیستی نبودنت وقتی که هستی فکر رفنت سجاده ام خیس شده اما دلم باز نا آرام است خودم هم نمیدانم چه شده مرا حالم نه مثل همیشه است نه نیست جاده های از پاهایم خسته اند از بس که رفتم و نرسیدی از بس که گفتم و... دلم به گلایه نمیرود که هرچه گلایه هست از دلم هست تنها از دلم میخوانم دلم را به اسم تو که دلم آرام گیرد که حتی یاد تو آرامش قلب هاست

مهسا

از یادداشت های علی: کجای زندگی هوس کرده ام پشت سرم حرف بزنند برایم داستان بسازنند اما پشت سر تو تنها آب بریزم تا زود تر برگردی تا زود تر کجای این داستان من می شود عاشق شد جز همین لحظه جز همین لبخند جز همین... جز همین که دستهایم را نمیگیری آب های آزاد من را یاد خودم می اندازد که هر موجم صخره ای را می شکست دیگر انگار نیستم دیگر انگار گم شده ام کجا یادم رفت که نازت را بکشم که دستهایم را التماس کنم که حالا مثل تو دیگر نمی بینم دارم می ترسم از خودم کنار این موج های شدیدی که صخره را ویران می کند چشم هایم را کجا بشویم که شبیه تو ببیند من باشم همان آب های آزاد و تو... و تو به من افتخار کنی

مهسا

از یادداشت های علی: منم حال تو رو دارم تو این روزا که می دونی منم مثل خودتت تنهام منم خسته ام از این دوری بگذار همه بخندند ما امتحانمان را پس داده ایم دیکته هایمان غلط است انشاء هامان که دروغ ریاضیاتمان که منفی و از علوم هم جز سر سوزنی هیچ نمیدانیم بازی را تمام کن بگذار همه بخندند تو که مهربانی خنده را مهمان کن بگذار با خنده ی تو همه بخندند چه خوب چه بد تو بزرگتر از این حرف هایی من از سر همه بدی های که به من رفته است می گذرم بگذار هر که به من بد کرده است بخندد که خنده جای تمام نداشته ها را پر می کند بگذار... بگذار همه بخندند

مهسا

از یادداشت های علی: واژه ای در قفس است واژه هایم را سال هاست که در قفس می ریزم خودم را گرفتار کردم و بالاهایم را به زنجیر کشیده ام واژه های نگفته از تو و روزگار بی تو که نشود ... اینجا غم در دلم بیداد می کند یک دست را جلوی دهان گرفته ام که نشود صدای گریه ام به گوشت برسد و دست دیگر را در یخ فرو کرده ام که یادش برود گرما را تنها نامت را زیر لب تکرار می کنم سبحانک یا لا الله الا انت... مادری کنار خیابان ایستاده و از سرما یخ کرده است انگار نگاه فرزندنش را گم کرده باشد و من سرعت ماشینم را بیشتر می کنم و خودم را به ندیدن می زنم انگار در این سرما معنایی مسلمانی تغییر کرده و من از مسلمانی هیچ بوی نبرده ام واژه ها باید بپرند در هوا و من بال پرواز از آنها را گرفته که کفر از شرم یار من مسلمان وار می آید توی آینه ی ماشین مادر را نگاه می کنم دنیا نگاه زیبا ی تو را کم دارد که هوا بس ناجوانمردانه سرد است آهای سرت گرم و دلت خوش باد

یونا

مهسا ممنون البته ازین حال و هوا کمی دورم!

مرجان

حسودیم شد. حسودیم شد.حسودیم شد[شیطان]