امروز

خیابان های سرد از باران.من دلم می خواهد ناشناس همه باشم و بروم تا ته بازار.آنجا که افغانی  می شوند خریدارانش.آنجا که رنگ رنج پررنگ تر است.بازار رنگ دارد.آدم هایی دارد با پوست های کشیده.دست های پیر.دلم می خواهد اتوبوس تا ته بازار دنیا برود.به مانتوها و کفش  ها و کیف ها نگاه می کنم.به حرف ها گوش می دهم .که عروسی پسر نانوای محله ی کسی است.که کسی درعروسی هم محله ای های سال های اجاره نشینی اش رادیده وانگار فامیل هایش رادیده است.واینکه نوه اش رانگاه می دارد تا عروسش از سیزده دی ماه امتحانش را بدهد.واین که نمی داند چرا پشت سر آن آدم ناشناس حرف ها زد ه اند.واین که دایی کسی مثل مرده افتاده است گوشه ی خانه وخدامی داند که را ببرد وکه را نبرد ومرگ دست خداست.وحرف های دختری که ناگهان می گوید آنها دور چه جمع شده اند ؟ بافت می فروشد؟بازار پراست از آدم و رنج.ایستاده ام روی پله های اتوبوس وگوش می دهم به حرف های زنی میانسال وزیبا که می گوید خب می میریم دیگر.وآن یکی که می گوید پنج بچه دارد وبه خاطر چهارصد تومن بدهی فاضلاب آبشان راقطع کرده اند.وکودکی که ناگهان می گوید نیسان آمد .وبه من می گوید ما نیسان داریم.بازار پراست از آدم ومن می فهمم شبیه همین مردم هستم.شبیه مردمی که راه می روند ودر ذهنشان روزها را می شمارند که به ته برسند ودوباره از نو شروع کنند.ودر ایستگاه پارک ملت هنوز درختی پاییزی هست.می خواهم تا ته بازار بروم.تا ته همه ی خیابان های پر آدم.همه ی به ناچاری هایی که پیش رویم است.دلم می خواهد چشم بگذارم.

/ 0 نظر / 8 بازدید