خب  یک وقت هایی هست که همین که می خوانی یک مطلب را حال و شوق نوشتن پیدا می کنی.یک وقت هایی هزار کلمه درتو می جوشد ولی می گویی بماند بعد چون داری ظزف می شویی یا داری غذا میکشی یا نشسته ای درجمع و جایی برای خود نداری که بنویسی.

یک وقت هایی هم کارها تمام شده و تو نشسته ای پشت میز و هی چای میخوری و دلت می خواهد کسی باتو حرفی بزند.حرفی از خودتان.اما همه ی این ها نیست.یک وقت هایی می روی سفری کوتاه.نرفته داری لحظه ی برگشتن را می بینی.خودت را در سفرهای کوتاه می بینی.در قطار.درخیابان های غریب.بی آن که کاری داشته باشی.انگار زندگی ات را گذاشته ای جایی و خودت از وسط آن پریده ای بیرون.

یک وقت هایی از پنجره تا دیر دیر به برگ ها و صدایشان گوش داده ای.

یک وقت هایی تا می روی از چیزهایی بگویی فقط اشک ریخته ای و بر خودت لعنت فرستاده ای.

یک وقت هایی هم دلت خواسته همه بخوابند و خودت بمانی و کتاب ها.

/ 0 نظر / 14 بازدید