سی ام اردیبهشت

اندوه.اندوه ناگهان اینکه دیگر وقتی نداری.این که دیگر این همیشه ها را نمی تواند بتکانی.این که اصلا چرا دیگر.اندوه.اندوهی که بی بهانه می آید.عکس های دنیاهای دیگر را نگاه می کنم. لبخند می آید .و بعدش درد.و اندوه.و شوق.و حس نوشتن. شب گرم خانه است.عصر خوابیده ام و می خواهم تا خود قیامت بیدار بمانم و بخوانم و بنویسم.وهیچ چیز ویران نکند این را.وهیچ فکر بعد و فردایی نباشد.و دنیا همین خیابان راه و راه و راه باشد.ومیوه هایی که می خرم از بازار. وهیچ ناگهان بدی نباشد. و همه ی نشد ها ونمی توانم ها بروند به همان درک.وهمه ی تمام شدن ها همان تمام شدن بمانند وهیچ نباشد.وهیچ نباشد قبل و بعدش.ومن یادم نرود بخوانم.ومن یادم نرود بنویسم.ببینم.من یادم باشد عکس بگیرم.من دیگر همه چیز دیگر را فراموش کنم.و بگذارم بماند هرچیز سرجای خودش.سرجای به درک همیشه اش.

/ 0 نظر / 23 بازدید