قصه ی هشتم

یک وقت هایی دلش می خواهد آدم هایش کم باشند.کم .خیلی کم.حوصله ی جمع کردنشان راندارد.حوصله ی نگاه ها وصداهاشان را.حوصله ی قبل ها وبعدهاشان را.بس می کند به همان یکی دو نفری که هستند.که فراریشان نداده است هنوز...یک وقت هایی دلش می خواهد خودش هم آدم کم شده ی آن دیگران باشد...یک وقت هایی ناگهان می بیند دارد لحظه لحظه ی آدمهایی را خیره خیره نگاه می کند ...این لحظه ها فقط سنگ است.

/ 0 نظر / 8 بازدید