صبح

از سر می گیرم همه ی کارهایی را که دیروز کرده ام برمی خیزم-کاش از خود!-سرو سامان می دهم آنچه را که اسم وظیفه دارد یا عادت -شاید هم کمی خواستن درآن آمیخته است- دور خود می چرخم در سکوتی که حضور کسی هنوز در آن نیست ،دوباره آغاز می کنم صبح را. ...حالا همه رفته اند ومن خیال می کنم دنیا با من خلوت کرده است،دنیا از آن من است،لیوانی چای وکتابی وشعری ...شب مرا کشان کشان به خواب می کشاند!انگار دیگر هر چه در تو بوده تمام شده است!یک لحظه هم باور نمی کنی که دنیای فردا هم وجود خواهد داشت!صبح از چشم تو معجزه ای است که هر روز تکرار می شود باید ایمان بیاورم!

/ 3 نظر / 7 بازدید
مهسا

باید ایمان بیاورم!

مهسا

خانوم صبح که از خواب بیدار شد رو سرش فقط سه تار مو مونده بود با خودش گفت: "هییم! مثل اینکه امروز موهامو ببافم بهتره! "و موهاشو بافت و روز خوبی داشت! فردای اون روز که بیدار شد دو تار مو رو سرش مونده بود "هیییم! امروز فرق وسط باز میکنم" این کار رو کرد و روز خیلی خوبی داشت ... پس فردای اون روز تنها یک تار مو رو سرش بود "اوکی امروز دم اسبی میبندم" همین کار رو کرد و خیلی بهش میومد ! روز بعد که بیدار شد هیچ مویی رو سرش نبود!!! فریاد زد ایول!!!! امروز درد سر مو درست کردن ندارم! همه چیز به نگاه تو بر میگرده ! هر کسی داره با زندگیش میجنگه ساده زندگی کن ،جوانمردانه دوست بدار ، و به فکر دوست دارانت باش

مهسا

این داستان رو جایی دیدم گفتم براتون بزارم بخونید . من حس شما رو از نوشتن مطلب (صبح) درک می کنم . اما این داستان هم یک برش از زندگی ماست دیگه...