دلم کتاب های کودکی می خواهد.کتاب های طلایی.مارتین در کنار دریا.مارتین درجنگل.چقدر دنیای نقاشی هایشان خوب بود.زیبا.همه چیز داشتند.مرتب و خوشحال بودند.هزار بار می خواندمشان.می دانستم یک جای دنیا چنین جایی هست.دور بود اما بود.می دانستم من نمی رسم به آنجا.اما هرگز حسرت نمی خوردم .تحسین می کردم.دنیای من دنیای اجبارها و خلوت ها بود.دنیای کشف های یواشکی کتابفروشی های ممنوع.واژه های ممنوع.دنیای سکوت ها.پذیرفتن ها.دنیای جر و بحث ها و دعواهای مدام.و درهمان میان ناگهان زمانه فرو ریخت وشاید از نو شکل گرفت.شاید همان ویرانه ها در بی شکلی شان دوباره شکلی یافتند.ومن کاشف همه ی این دنیاها با چشمان مبهوت و دلی کودک نگاه می کردم.می شنیدم.می خواندم.می بلعیدم.وخود را به شعله ها می زدم دیوانه وار.چیزی درمن خاموشی نداشت هرگز.چیزی بی قرار.تنها و آشفته.اما همیشه بی قرار.دنیامان ناگهان رنگ دیگر یافت و من بزرگ می شدم.کتاب ها در آغوشم...ناگهان دلتنگ شدم...

/ 0 نظر / 24 بازدید