زیبا

آزادشان که می کردیم سراغ کاسه ی آب کنار ظرفشویی می رفتند.آنچنان هیاهویی می کردند که انگار به چشمه یا رودخانه رسیده اند.بعد روی پرده های سفید و نارنجی می نشستند یا توی سبد سیب زمینی پیازها.هرچه نخ بود به نوک می بردند کنجی.اغلب گوشه ی ظرف های آشپزخانه در جاظرفی.مجبور می شدم ظرف ها را دوباره بشویم.صبح ها بیداربودند وقتی من زیر کتری را روشن می کردم ومی نشستم به خواندن غزلیات شمس.بی دریغ می خواندند قناری هایم...

/ 0 نظر / 31 بازدید