یونا

وقتی که بچه بودم

حیاط خانه ی مادربزرگ سنگفرش بود،خیس از باران.زنبق ها ی بنفش روی دیوارها ، هرسال گل می دادند. دیوارهایی که تاقچه داشتند باگلدان هایی... از هال به اتاق مادربزرگ می رفتیم که خود با دوپله به بالا ، به تراس کوچکی راه داشت که مسجد از آن دیده می شد... اتاق های پشتی با پله هایی از پذیرایی جدا می شدند.یکی از آن هاپنجره اش رو به درخت عناب خانه ی همسایه باز می شد ،همان که تراسی جدا گانه داشت وبا پله هایی به دالانی تاریک می رسید ودری به کوچه. مادربزرگ خردادهفتاد و هفت از دنیای ما رفت.من هرگز دیگر به آن خانه برنگشتم.هنوز در خواب هایم ،او روی تخت نشسته است واز هرکه وارد می شود می پرسد: تو کی هیسی؟

+ ; ٥:٥٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٢/۱۳
comment نظرات ()