یونا

صبح

از سر می گیرم همه ی کارهایی را که دیروز کرده ام برمی خیزم-کاش از خود!-سرو سامان می دهم آنچه را که اسم وظیفه دارد یا عادت -شاید هم کمی خواستن درآن آمیخته است- دور خود می چرخم در سکوتی که حضور کسی هنوز در آن نیست ،دوباره آغاز می کنم صبح را. ...حالا همه رفته اند ومن خیال می کنم دنیا با من خلوت کرده است،دنیا از آن من است،لیوانی چای وکتابی وشعری ...شب مرا کشان کشان به خواب می کشاند!انگار دیگر هر چه در تو بوده تمام شده است!یک لحظه هم باور نمی کنی که دنیای فردا هم وجود خواهد داشت!صبح از چشم تو معجزه ای است که هر روز تکرار می شود باید ایمان بیاورم!

+ ; ٦:٠٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٢/٤
comment نظرات ()