یونا

هرلحظه

هرلحظه کلمه ای از من می گریزدزاده می شود قصه ای در نطفه می میرد...

سربلند نمی کنی وتمام می نویسی من در سایه ام دست هایت رانگاه می کنم و

وچشم هایی راکه نگاه می کنند ومی نویسند

این از بی اعتنایی است یابزرگواری یا این که <<می دانم همه ی جهان دوروبرم را>>...

نگاه می کنم وتوتنها برگه های زیردستت را باآرامش پر می کنی وسرانجام برگه ها که

سیاه می شوند بی حضورمن که درسایه ام ...

نگاه می کنی ولبخندومن که درسایه می مانم تا ابد...

 

+ ; ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٤/۱٧
comment نظرات ()