یونا

 

چرا به یاد نمی آورم خودم را؟ آن را که اینجا نوشته است.و تحسین می کنم این نوشته ها را! انگار دیگری نوشته است! که هرگز خود را تحسین نکرده ام با چنین شوقی!

راه کتابخانه یادم می آید.درخت های حاشیه ی پارک.کوچه ی خلوت منتهی به کتابخانه.و بازگشت شوقناکم و کتاب ها.ابلهانه خوشحالم!

  از جایی ازشب صدای همهمه می آید صدای زندگی آدم ها.چراغ های این ساختمان بلند روشن است هنوز.امشب خیابان آرام تر است. کسی هنوز شب را جارو می کشد.صدای کوبیدن چیزی می آید.با این همه شب آرام تراست انگار.انگار در ساحلی همهمه ی توفانی از دورها به گوش می رسد .من  پرگویی می کنم . دست هایم اما حس ندارند.

همه ی متن را غلط گیری کردم!

+ ; ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٦/٤/۱٢
comment نظرات ()