یونا

 

شوق دست ها را تنها دست ها می دانند.ما نمی دانیم.رو به خیابان می کنم از پنجره ی تاکسی.تاب نگاه ندارم.حس لرزش پلک ها.بی قراری لب ها.حس ناتمامی حرف ها.این سال ها.این سال ها.این سال ها. فراموش کنم.شوق تو دارم.دست ها می گویند.می دانند.

+ ; ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٦/٤/۱٢
comment نظرات ()