یونا

 

پرده هایی در باد تکان می خوردند.اتاق های بزرگ  خانه ای قدیمی. قالی های رنگ پریده از آفتاب.اتاق هایی بی شلوغی.خلوت بی هیاهوی آرام.نمی دانم کدام وقت روز بود.شاید همان بی زمانی خواب ها.نور از پنجره های بزرگ بر اتاق و فرش هایش می تابید اما سایه روشن بود اتاق.لباسی آبی. خواب .خواب تو در خواب هایم.

+ ; ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٦/٤/۱٢
comment نظرات ()