یونا

دست های تو

در فرصتی اندک ، درلحظه هایی که واژه ها دنبالت کرده اند ورهایت نمی کنند،

که می خواهی کسی را صدا کنی یا صدایت کنند...در همین سایه روشن آفتاب وسایه،

زمستان وبهار، چقدر دلت می خواهد تا قیامت بنویسی یا درآفتاب دراز بکشی وبا چشم 

بسته خیره شوی در روشنایی بی بدیلش که خوابت کند یا در آغوشش بمیری...در فرصتی

اندک نوشتن، مردن...

+ ; ۱:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/۱٧
comment نظرات ()