یونا

پنجره

یه پنجره هست تو یه اتاق  ،توی یه خونه ی کاه گلی قدیمی، در دل جنگل ،اتاقی که یه

زمان بهش می گفتیم اتاق بابا،که اون موقع که بابا بود اون پنجره نبود اما حالا که نیست

اون پنجره هست .شایدم آخرین سال های بابا بود اما من بعد از بابا دیدمش .تو اتاقی

که حالا اسم بابا رو نداره ،اتاق مال مانیست . الان اسم کسی دیگر روشه وزیاد نمی رم

تو اون اتاق، حتی وقتی صاحبش نیست. حس خوبی ندارم. فقط وقتایی که مجبورم

یه پنجره اونجاست رو به خنکای بی بدیل جنگل،کوهستان دوردست ،درختان آسوده،

لحظه هایی که بر نمی گردند...

+ ; ٤:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٤/۱٠
comment نظرات ()