یونا

مردن

انگار نمی تونم نفس بکشم ،یا یه دفعه پاهام از رفتن می مونه !حسم اینه وقتی بعضی

نوشته ها رو می خونم . سنگین میشم از واژه ،از فهمیدن ونا فهمیدن...

خسته میشم از ادامه دادنش و ولش می کنم!خیال می کنم این نشانه ی چیزی باید

 باشد لابد!شاید یعنی داری از عوالم اکثر آدمای دور و برت ،آدمایی که خیلی مهمند،

آدمایی که حرفای مهم می زنند ،حرفای مهم رو می فهمند  دور می افتی...دارم

منقرض می شوم!!این روزا دیوار دورم آنقدر داره تنگ میشه یا تنگش می کنم که

می ترسم بمیرم دراین دیوار،محاصره در این دیوار و هیچ کس نفهمد...

+ ; ٤:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٤/۱٠
comment نظرات ()