یونا

از دور ترها

گاهی چنان انباشته می شوی از این حس عجیب،که حتی خودت هم ناشناسی

می خواهی بگریزی سمت آسمان یا ابرهایی که احساس می کنی همه از جنس تواند

آماده ی بارش!بگریزی سمت آفتاب،جنگل توفان زده،دریای مه آلود عجیب،تنها،سرکش

ساده!خام!

وبعد دست خود را می گیری و می نشانی اش بر سر سفره ی همین لحظه ها،لقمه ای

وآبی وآرام آرام خوابش می کنی این خو د دیوانه را،تاشاید دوباره ی روزی دیگر،ویران از

جا برخیزد...

86/12/11

+ ; ٩:۳٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٤/۱٠
comment نظرات ()