یونا

از دورتر ها

روزگاری خیال می کردی آن بنده ی خدا راست گفته است که کلام را به این خاطر به

آدم داده اند که فکرش را پنهان کند،که نگوید چه می خواهد بگوید،که را ه را دور بزند و

پس از کوچه های دور و نزدیک،بن بست های به قول اخوان عابر فریب ،سرانجام برسد

به مقصد_خسته ،سردرگم،پریشان وگاه پشیمان!وحرفکی ،چیزکی،ایمایی واشاره ای

بالاخره وآن هم گنگ و الکن!که نه خود دریابی اش ونه آن جان مشتاق منتظر!

حالا اما فکر می کنی باید همینطور ناگهان،شلاقی ومرگبار فرودآوری کلام رابر فرق لحظه

بر فرق آن گر گرفتگی های روح،نگاه،حس و خواهش...بی مهابا، بی سرانجام،

بی معلوم!اما بالاخره فرود آیی،بی اکنون،بی بعد ،بی هیچ!شاید آن حس ناگهان

ویرانی،آن حس ناگهان وحشت و توفان و باران،آن خاکسترین لحظه های زایش ققنوسی

در تو بماند،بماند،حتی اندکی،آنی ،دفعه ای وچه باک اگر باز پشیمانی باشد ،چه باک

اگرخلقی تمام کر!چه باک اگر تو همان گنگ خوابدیده! فکر می کنی این بار این گونه

بهتر است،اما هنوز ،هنوز،هنوز،تنها فکر می کنی! (13/11/86)

+ ; ٩:٠٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٤/۱٠
comment نظرات ()