یونا

 

آنقدر خوشحال که می خواهی به همه لبخند بزنی درروزی که روزگار همانست و

ماآدم ها همان، در گردش چشم تو چیست که بی قرارم؟ که ازدرخت ها که بر تنهاییمان

سایه افکنده اند ،عاشقم؟که از نسیم که از دوردست های آرامشمان می وزد دیوانه؟

شاید از فاصله این همه سال که تو به من رسیده ای یا من به سوی تو دویده ام

حرفی ناگفته،ناشنیده مانده بود که خدا این  لحظه ی زیبا را آفرید ...

+ ; ۳:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٤/۱
comment نظرات ()