یونا

نود

داشتم از ردیف کیکا و بیسکویتا می رفتم دنبال یه چیز خنک  یه نفر داشت با یه لباس

متفاوت قفسه هارو تمیز می کرد گفتم حتمااز صاحبای اینجاست که این قدر با علاقه...

بهش که نزدیک شدم ایستاد وگفت خانوم منو یادتون میاد مدرسه ی شرافت؟یادم اومد

یه بار تواون خونه که از سقفش آب اومدوما پاشدیم اومده بود ویه خرس طبال برا نیلو

آورده بود با یکی دیگه.گفت خانوم روزااز هفت صب تا هشت شب اینجام گفت ازدواج

کرده گفت  شوهرش معتاده بچه نداره ...شماره مو دادم شماره شو گرفتم 

+ ; ٧:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱/٢٩
comment نظرات ()