یونا

شعر

ارزانی دلی...

ارزانی دلی!

ونمی گویم

ازدست این کلمه های خبرچین!

می ترسم آن که

به بازارهات گذر افتد

می ترسمت که ارزان بفروشند

 

با<<مردمان>>بیننده

حتی نگاه نداشتن!

(این پلک هاجزآن که به هم آیند

دیگربرای چه هستند؟)

می ترسم آن که چشم های تو را

به خارهابردوزند

 

آهسته تر قدم بردارم

این سبزه ها

-هرچندمشتاق پای مال تو-

امانسیم راعاشقانه در آغوش اند

 

این چشمه رانگاه بلورینش

بهتر که همچنان به راه بماند

وگرنه آب از آب تکان می خورد

وگرنه درلحظه ی دیدارت

آب می شود!

 

غوغای این پرندگان که تورا...

نجوای خلوتانه مرا خوش تر...

۵ مهر٨٣

سید محمدرضاروحانی

+ ; ٥:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٦/٤
comment نظرات ()