یونا

نوشتن

مثل وقتی که همه سرشان گرم است ودورهم هستند وهیچ نه به فکرتواند نه توراکم

دارند نه به یاد تو می افتند ونه حتی ازتوچیزی می خواهند مثل همان وقتایی که خلوت

خلوت است دنیایت خودت اتاقت...

ناگهان دستت رامی گیرم ومی کشانمت دنبال خودم تو گیج وناباورانه به دنبالم می آیی

کمی شاد کمی نگران شاید کمی هم متعجب ازمن! تورا می آوررم توی اتاق تنها تو و

من-کنار خودم روبه روی تو نفس زنان که مبادابه یادم بیاورند صدایم کنند ...محاصره ات

می کنم تنها باخودم وباتو -چشم هایت

مثل آن وقتی که خیال می کنم آخردنیاست دیگرنه هیچ چیزهست که به عقب برگردانت

نه اشتیاقی به پیش رفتن تنها همان لحظه که تنها می خواهی بایستی ونگاه کنی...

چشم هایت لبخندت ...که مراعاقلانه بزرگوارانه وبخشنده می نگرد ومن که دیوانه دیوانه

دیوانه ام...

مثل همان لحظه است تنها مثل همان لحظه است نوشتن!

25تیر89

 

+ ; ۱:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٥/٢٥
comment نظرات ()