یونا

به مجسمه ی زیر خاکی

ای سنگ!چندبارشده باشد

که دستگاه های حفار

خواب تو را به هم زده اند؟

وچندبارتیغه ی تراکتور

ازکنار شقیقه ی توگذشت؟

اماتوهمچنان

خفتی وکشف نشدی

افسانه ات مصون ماند

حال آن که درسیاهی مغزت

دریاحضور داشت

وخونش از سیاهرگ خاک

فواره کش به جانب خورشید می جهید...

شایدکسی ندانست ای سنگ خوش تراش

هربارطی این سده های ملول

دریافتی که تیشه ی کاوشگری  گاوآهن کشاورزی

داردبه خوابگاه تو نزدیک می شود

خوف تو بیشتر بود یا اشتیاق تو...

اماکدام فاجعه قتال تر

از مته ای بلندکه در چشمخانه ی تو فرورفت؟

به اشکدان خاطره هایت رسید

وسالهاست

که نفت خام

از آن فوران می کند

/محمدعلی سپانلو/

+ ; ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٤/٢۳
comment نظرات ()