یونا

 

شوق دست ها را تنها دست ها می دانند.ما نمی دانیم.رو به خیابان می کنم از پنجره ی تاکسی.تاب نگاه ندارم.حس لرزش پلک ها.بی قراری لب ها.حس ناتمامی حرف ها.این سال ها.این سال ها.این سال ها. فراموش کنم.شوق تو دارم.دست ها می گویند.می دانند.

+ ; ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٦/٤/۱٢
comment نظرات ()

 

پرده هایی در باد تکان می خوردند.اتاق های بزرگ  خانه ای قدیمی. قالی های رنگ پریده از آفتاب.اتاق هایی بی شلوغی.خلوت بی هیاهوی آرام.نمی دانم کدام وقت روز بود.شاید همان بی زمانی خواب ها.نور از پنجره های بزرگ بر اتاق و فرش هایش می تابید اما سایه روشن بود اتاق.لباسی آبی. خواب .خواب تو در خواب هایم.

+ ; ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٦/٤/۱٢
comment نظرات ()

 

بی دلبستگی به جایی.اینجا فقط قرار نوشتن من است .قرار خواندن های تو . 

+ ; ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٦/٤/۱٢
comment نظرات ()

مثل خود سنگ

دقیقا مثل خودسنگ.نمی توانم فرو بدهم.

+ ; ٩:۱٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٦/۱٩
comment نظرات ()

 

مشاهده یادداشت خصوصی

+ ; ٦:٢٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٦/۸
comment نظرات ()

 

مشاهده یادداشت خصوصی

+ ; ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٦/٥
comment نظرات ()

 

چای خوب است.

تنها دلیل تنهایی

+ ; ۸:٥٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٦/٥
comment نظرات ()

 

مشاهده یادداشت خصوصی

+ ; ٧:٠٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٦/٥
comment نظرات ()

← صفحه بعد صفحه قبل →