یونا

سی ام اردیبهشت

اندوه.اندوه ناگهان اینکه دیگر وقتی نداری.این که دیگر این همیشه ها را نمی تواند بتکانی.این که اصلا چرا دیگر.اندوه.اندوهی که بی بهانه می آید.عکس های دنیاهای دیگر را نگاه می کنم. لبخند می آید .و بعدش درد.و اندوه.و شوق.و حس نوشتن. شب گرم خانه است.عصر خوابیده ام و می خواهم تا خود قیامت بیدار بمانم و بخوانم و بنویسم.وهیچ چیز ویران نکند این را.وهیچ فکر بعد و فردایی نباشد.و دنیا همین خیابان راه و راه و راه باشد.ومیوه هایی که می خرم از بازار. وهیچ ناگهان بدی نباشد. و همه ی نشد ها ونمی توانم ها بروند به همان درک.وهمه ی تمام شدن ها همان تمام شدن بمانند وهیچ نباشد.وهیچ نباشد قبل و بعدش.ومن یادم نرود بخوانم.ومن یادم نرود بنویسم.ببینم.من یادم باشد عکس بگیرم.من دیگر همه چیز دیگر را فراموش کنم.و بگذارم بماند هرچیز سرجای خودش.سرجای به درک همیشه اش.

+ ; ۸:٤٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٢/۳۱
comment نظرات ()

کجا نشان سفر...

دشت هایی سبز  در سکوت خویش. خانه هایی روستایی.کمی متفاوت تر از طرف های خودمان. غار انگار در گوشه ترین جای دنیا افتاده است. سرد است و با نور چراغ های قوی روشن می شود. ما ادم های عصرجدیدیم که به دیدارش آمده ایم و می گذریم... ابرهای آسمان بهار.سایه هایی که دشت ها را می بوسند. سبز رنگ حاضر اینجاست.سبزهایی متفاوت. سبز درختان.سبز آب ها. سبز سکوت. دلم می خواهد بیایم و اندکی یا مدتی در این خانه های خلوت خوابزده زندگی کنم. یاد آبادی های کویر می افتم. سفر ناتمام است.

+ ; ٥:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٢/٢۳
comment نظرات ()

 

دلم کتاب های کودکی می خواهد.کتاب های طلایی.مارتین در کنار دریا.مارتین درجنگل.چقدر دنیای نقاشی هایشان خوب بود.زیبا.همه چیز داشتند.مرتب و خوشحال بودند.هزار بار می خواندمشان.می دانستم یک جای دنیا چنین جایی هست.دور بود اما بود.می دانستم من نمی رسم به آنجا.اما هرگز حسرت نمی خوردم .تحسین می کردم.دنیای من دنیای اجبارها و خلوت ها بود.دنیای کشف های یواشکی کتابفروشی های ممنوع.واژه های ممنوع.دنیای سکوت ها.پذیرفتن ها.دنیای جر و بحث ها و دعواهای مدام.و درهمان میان ناگهان زمانه فرو ریخت وشاید از نو شکل گرفت.شاید همان ویرانه ها در بی شکلی شان دوباره شکلی یافتند.ومن کاشف همه ی این دنیاها با چشمان مبهوت و دلی کودک نگاه می کردم.می شنیدم.می خواندم.می بلعیدم.وخود را به شعله ها می زدم دیوانه وار.چیزی درمن خاموشی نداشت هرگز.چیزی بی قرار.تنها و آشفته.اما همیشه بی قرار.دنیامان ناگهان رنگ دیگر یافت و من بزرگ می شدم.کتاب ها در آغوشم...ناگهان دلتنگ شدم...

+ ; ٤:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٢/۱٦
comment نظرات ()

 

چه می داند آدمی.روزگاری می آید که همه ی آشنایانش می روند.روزگاری که حتا آشنایی ها هم  می روند.آنوقت قدم زدن دریک بازار قدیمی انگار یادش می آورد نبودن ها را.یادش می آورد که شاید از این کوچه سال ها پیش گذشته باشد. چه می داند آدمی که چرا ناگهان این همه دلتنگ است ودر آینه کسی هست که دل می سوزاند برایش.برای چشم های فرورفته اش.برای لبخند بی رمقش.ومیل خواب ، خواب و خواب.که شاید این همه درد نباشد.نمی داند آدمی.

+ ; ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٢/۳
comment نظرات ()