یونا

یک

گفتم دوربین گوشی را باز کنم. زن  با چادری سیاه  ایستاده بود کنارش. بچه رو پاهایش نشسته بود .هیاهوی خیابان بود و ماشین ها. پشیمان شدم از دوربین. رسیدم کنارشان. بچه ناله می کرد. گریه ای بد. سه یا چهارساله بود. سرش خم بود. خیال کردم لج کرده و چیزی می خواهد که نشسته.  زن داد می زد یا غر. عصبانی بود ونگاهش نمی کرد. چشم هایش به آدم و خیابان بود. نزدیک بچه رسیدم. از دهنش خون می امد . و بینی اش شاید. خون روی کاشی ها ی میدان می ریخت. تیره .  دستمالی نداشتم. خیابان مرا به خانه نمی برد...

+ ; ٧:٥٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۱/۱۸
comment نظرات ()

نهیب

صفحه ی بزرگ خوبی اش این است که بزرگ است! حتی اگر چیز زیادی برای گفتن نداشته باشی باز هم انگار کسی هلت می دهد به نوشتن.تنها کاری که خیال می کنی می توانی ! در خانه هستم و لابد کارهایی که باید تاظهر انجام دهم. اما کمی می نویسم.شاید مثلا روزنوشت.همان الکی اش ! وقتی می نویسی ناگهان ، بی آن که جمله ای در ذهن داشته باشی ، یا همه ی جمله هایی که می خواستی انگار ناگهان پریده و محوشده اند، خوب می فهمی که هیچ کاری نکرده ای. نه خوانده ای. نه دیده ای و نه حتی شنیده ای. انگار زندگی سنگین شده است و نشسته روبرویت و زل زده به تو که خب  بعدش ؟ که خب حالا چه می کنی ؟ غیر از غذا و جارو و جمع و تفریق های هر روزه...انگار خالی یا پُرُِپر هستی.از هیچ یا همه چیز.... هراس یا بی خیالی.یا هرچیز.حس خوبی نیست.

+ ; ٧:٤٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۱/۱۸
comment نظرات ()

مرگ

بی خبرانه باشد.بی حضور.بی درد ودریغ و اما.یک خاموشی باشد.مثل تاریک شدن ناگهانی یک اتاق.بی بعد و فردا باشد.بی آدمیان باشد.آنسو نداشته باشد.واگر هم باشد هرگز خبری از این سو نباشد.یک   جدایی کامل.یک سکوت.یک تمام شدن بی بازگشت.یک صبوری بی انتها.یک پذیرش بی اصرار .بی ترس.بی امید.کاش...

+ ; ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۱/۱٢
comment نظرات ()

 

حوصله مان نمانده است.از رنگ خنده هامان پیداست.از طعم طعنه هامان.هر خانه رنگی است.من درمقایسه ام.آدم ها.حرف ها.اثاث ها ولوازمشان.رنگ لباس بچه هاشان.مزه ی چای ها و آجیل هاشان.وسعت تصاویر تی وی هاشان.من درمقایسه وبعد خسته .از این همه زندگی.رنگ .آدم.خدارا شکر که تمام است!

+ ; ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۱/۱٢
comment نظرات ()

 

آدمی باید نخواهد از آدمی چیزی.آدمی نباید منتظر باشد.چون خودش انتظار دیگری را نمی فهمد.چون خودش تنهایی دیگری را نمی فهمد انگار مجبورمان کرده اند کنار هم بایستیم.بمانیم وقتی دلمان لک زده است برای رفتن...

+ ; ۱:٠٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۱/٢
comment نظرات ()