یونا

آدم های من

یکی شان اول هرماه قمری  می خواست کسی اتاق هایش را پا بزند.همه ی اتاق هایش را .معمولن از یکی از برادرهایم.اغلب برادر کوچکم.فکر کنم با قرآنی در دست.خوب به یاد ندارم.نمی خواست قبل از او کسی دیگر وارد اتاق هایش بشود .کسی دیگر غریب و ناآشنا.یا کسی دیگرآشنا و عجیب.می خواست تمام ماهش خوش بشود.مادربزرگم . یکی از کسانم .

+ ; ۳:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٩/۳٠
comment نظرات ()

کسی نمی داند

خستگی ممکن است تو را به کار وادارد. که ناگهان بروی سراغ ظرف ها وبعد کف آشپزخانه.بعد شستن روکش تشک های مبل.بعد ناگهان دلتنگ کوچه هایی درهوایی مه آلود بشوی.وکفش هایی پاره.خستگی ممکن است بکشاندت به خواب به خیابان به خیال به خودخستگی...به خود خود خستگی..دیروز خیابان ها شادت نمی کنند.کسی سراغ خودت را نمی گیرد.خودت هم

+ ; ۳:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٩/۳٠
comment نظرات ()

زیبا

آزادشان که می کردیم سراغ کاسه ی آب کنار ظرفشویی می رفتند.آنچنان هیاهویی می کردند که انگار به چشمه یا رودخانه رسیده اند.بعد روی پرده های سفید و نارنجی می نشستند یا توی سبد سیب زمینی پیازها.هرچه نخ بود به نوک می بردند کنجی.اغلب گوشه ی ظرف های آشپزخانه در جاظرفی.مجبور می شدم ظرف ها را دوباره بشویم.صبح ها بیداربودند وقتی من زیر کتری را روشن می کردم ومی نشستم به خواندن غزلیات شمس.بی دریغ می خواندند قناری هایم...

+ ; ٧:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٩/٢٢
comment نظرات ()

خیابان...

 

همیشه

بعدهایی هست که به خود می گویم

همیشه نمی آیند

یک روزهایی فقط خوب است کنار بخاری ابله بخوانم

وبخوابم

چیزهایی دارد از یادم می رود.

خوب است یا بد؟

+ ; ٧:۳٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٩/٢۱
comment نظرات ()

سرزمین من ...

عصر سه شنبه است. کلاس جبرانی ادبیات علوم انسانی. دبیرستان بهشتی. بچه ها دل نمی دهند به کلاس.زنگ تفریح آب بازی کرده اند و دونفرشان با مانتوهای خیس نشسته اند در کلاس .هیجان بازی را ترجیح می دهند به حرف های من از قابوسنامه و ای  پسر گفتن های قابوس وشمگیر .و بعد سبک عراقی هم چنگی به دل نمی زند! بوی جوی مولیان را از چهارمقاله ی عروضی درس می دهم.صمیم دولت سامانیان ونصربن احمد که واسطه ی عقد آل سامان بود. از سمرقند وبخارایش. از میوه ها و سراهایش در مرغ سپید.از چراخوارهای بادغیس.کلاس کمی گرم تر شده است.کمی به من توجه می کنند وداستان را دنبال می کنند و می پرسند.فاطمه اما از آغاز تمام گوش است و جان.چشم های زیبای بادامی اش برق می زنند وقتی می خوانم:هواخوش بود و باد سرد ونان فراخ ومیوه ها بسیار ومشمومات فراوان ولشکری از بهار وتابستان برخورداری تمام یافتند از عمرخویش.سر تکان می دهد.  درجانش چه می گذرد؟پرسیدم  گفت بادغیس هنوز هست .ووقتی پرسیدم سمرقند وبخارا کجاست ؟ قد راست کرد وبا غرور گفت:افغانستان.می خواندم: هوای هری در سراو و عشق هری در دل او .فاطمه بی حرکت خیره به کتاب در سکوت بود . می خوانم :جان ما از اشتیاق بخارا همی برآید فاطمه در نگاه من است...می خوانم :میر ماه است و بخارا آسمان/ماه سوی آسمان آید همی...می پرسد میر کیست می گویم امیر ، نصربن احمد.فاطمه لبخند می زند...درس تمام می شود.

پ. ن . فاطمه آمد وگفت خانم سمرقند درافغانستان نیست.گفتم می دانم. بخارا هم نیست. گفت اما نزدیکند.

می دانم هر دو در ازبکستان هستند.

+ ; ٩:۳٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٩/۱٩
comment نظرات ()

بی واژگی

جاهایی آدم ها دارند زندگی می کنند.یکی کتابی می نویسد.یکی دارد درآینه خودش رانگاه می کند.در خیابان ماشین هایی رد می شوند.کسی به گلی آب می دهد.بچه هایی در کلاس کتاب هایشان جلوشان باز است ومی خوانند.یکی دارد راه می رود.کسانی جاهایی زندگی می کنند.جاهایی بزرگ یا کوچک.آدم هایی بزرگ یا کوچک.آدم هایی که نیستند.که هستند.کسانی در خوابند.کسانی چای می نوشند وکتابی می خوانند.یا کوچه هایی را می بینند.کسانی خواب می بینند.کسانی نشسته اند درسکوت وصداها را نگاه می کنند.کسانی پول های ته جیبشان را می شمارند.کسانی سیب خریده اند وبه خانه می روند.کسانی کار می کنند.کسانی نان می پزند.کسانی یک لباس تازه می خواهند.کسانی می دوند.کسانی دوست می دارند.کسانی بالای کوه رفته اند.کسانی آب می نوشند.کسانی دست هم را گرفته اند.کسانی فریاد می زنند.کسانی نمی دانند.کسانی آمده اند.کسانی بند کفش هایشان باز شده است.کسانی ناشناسند.کسانی رسیده اند.کسانی که همین جایند...

+ ; ٩:٠٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٩/۱٢
comment نظرات ()