یونا

پایان

می دانی آدمی ناگهان از انتظار خسته می شود.آن همه انتظار کشیدن.منتظر ماندن.وبعد ناگهان باچشم هایش دنبال جای نشستن می گردد.کمی می نشیند.وبعد پامی شود وراه می افتد.بعد دری پیدا می کند.گامی به سوی در وچشمی همچنان نگران به پشت سر.پابه پا می شود.درنگ می کند.حتا اندکی.وبعد ناگهان به سوی در می رود.مصمم.واز در می گذرد.و می رود.دیگر می رود...

+ ; ٩:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٦/٢٩
comment نظرات ()

 

مشاهده یادداشت خصوصی

+ ; ۱:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٦/٢٧
comment نظرات ()

کجا نشان سفر ناتمام خواهد ماند؟!

که بشود.که بیاید.که بروی.که بنویسی.که نمانی.که بگویی.یا حتا نگویی.که نگذری.که بدانی...بعداین همه سال نمیدانی چه سال های دیگری هم هست اما هنوز همان است.همان انبوه که هایی که تکرار می شود! تکرار می کنی وازهیچکدامشان نمی گذری.نمی گذرند.وانتهای دنیا که شب می شود هنوز نمی دانی چرا روز خواهد رسید؟ چرا؟؟

+ ; ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٦/٢٦
comment نظرات ()

 

 شب خوب است وناخوب.خوب است چون خلوت تر است.چون انگار ته یک چیز است.آخراست.می توانی به خودت بگویی اشکالی ندارد ، عوضش شب می شود.اما یک وقت هایی هم ناخوب است.شاید خیلی وقت ها...روز سخت است.انگار مال تو نیست.اولش.وسطش.تهش.انگار منتظری که تمام بشود وبه چیزی برسد.

+ ; ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٦/٢٥
comment نظرات ()

می خواهم...

یک بیابان باشد.داغ آفتابی.یک کاروان باشد.تو هم وسط آن کاروان.بروی و بروی وبروی.گاهی آتشی باشد وشب هایی که ستاره باشد.گاهی شب ها هم بروی.زیر نور ستارگان آسمان کویر.خواب کنار آتش باشد.خوابی از خستگی و رفتن.خواب شوق رسیدن.خواب سرما و پتو .خواب انتظار....بیابان باشد گاهی و رفتن.آتشی و شوقی .آفتاب باشد.رفتن باشد.رسیدن باشد.وباز رفتن...

+ ; ٩:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٦/٢٥
comment نظرات ()

 

...چه انبوه اند مشکلات زندگی ما، وچه اندک اند کسانی که آن را مشکل خود بدانند وغالبا می بینم که افراد، زندگی را چون قابی خالی ازعکس به گردن انداخته اند ودرخیابان ها پرسه می زنند بی آن که فکرکنند ممکن است مورد تمسخر قرار گیرند ؛ چون دیگران هم هر یک قابی خالی به گردن از برابرشان می گذرند! کمدی -تراژدی؟...

نون نوشتن.محموددولت آبادی

+ ; ٩:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٦/۱٧
comment نظرات ()

نون نوشتن

نشستم نون نوشتن راخواندم امروز.ازدیشب البته شروع کردم وامروز تا آخرش را خواندم.یک حس خوب داشتم از خواندنش.یک حس رضایت بخش از یکسره خواندنش.کلی آدمم کرد.نه.شاید به قولی انسان.نه به این سرعت.یعنی فهمیدمش.درکش کردم.خواستمش.فهمیدمش.زیاد.خیلی.تلخی رنج هایش.رنج هامان.دردهامان.آدم هایی که هستیم...دوست داشتم نون نوشتن محمود دولت آبادی را.

+ ; ۸:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٦/۱٧
comment نظرات ()

 

مشاهده یادداشت خصوصی

+ ; ٩:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٦/۱٥
comment نظرات ()

 

وقت هایی فقط است.فقط فقط.خداحافظی می کنی که بروی و بغصت را بمیری.از ازدحام این همه آدم می ترسی.از زندگی های این همه...دلت نشستن یک گوشه می خواهد.دلت دراز کشیدن وسط خیابان می خواهد.دلت یک جای سوم.دلت نمی خواهد.اما دنیا نه به خواستن هایت هست نه به نخواستن هایت ...

+ ; ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٦/٩
comment نظرات ()

 

سکوت.شب پراست از صداهای خودش.پارس سگ ها.زمزمه ی مبهم درختان.صدای آب درخاطر جنگل..زندگی آدم ها اما رخنه کرده در دل کوهستان.صدای کسی در زمینه ی خلوت شب.صدای ماشین ها وموتورها.جاده ها در شب هم می روند.من چخوف می خوانم.یاد پاییز در دلم.یاد سال های دور.میل ماندن و شوق رفتن! انسان حکایت مجبوری است!! به ناچاری ها...

+ ; ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٦/۳
comment نظرات ()