یونا

نه حقیقت ، که مجاز است!

این دنیا بد است.چشم ندارد واژه ها را ببیند.دست ندارد که گرم باشد.لب ندارد که ببوسد.امن نیست .بی آغوش است.بیهوده سردرگم آن هستم...

+ ; ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٥/٢٥
comment نظرات ()

من خمش کردم...

سر می رود سکوت از من. از ذهن. از زندگی.سر می رود سکوت.انگار دنیا،زیر دنیایی از واژه مدفون است.انگار دنیا ،همان دنیای واژه های گم شده درسکوت است...سر می رود سکوت از من در وفور واژه ها.

+ ; ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٥/٢۳
comment نظرات ()

...

مشاهده یادداشت خصوصی

+ ; ٩:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٥/٢۳
comment نظرات ()

غایب ...

از خیابان های، از ردپاهای، از نفس های، از دست های، از امشب های، از چشم های، از واژه های کسی.

+ ; ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٥/٢٢
comment نظرات ()

قصه ی هشتم

یک وقت هایی دلش می خواهد آدم هایش کم باشند.کم .خیلی کم.حوصله ی جمع کردنشان راندارد.حوصله ی نگاه ها وصداهاشان را.حوصله ی قبل ها وبعدهاشان را.بس می کند به همان یکی دو نفری که هستند.که فراریشان نداده است هنوز...یک وقت هایی دلش می خواهد خودش هم آدم کم شده ی آن دیگران باشد...یک وقت هایی ناگهان می بیند دارد لحظه لحظه ی آدمهایی را خیره خیره نگاه می کند ...این لحظه ها فقط سنگ است.

+ ; ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٥/٢٢
comment نظرات ()

خیابان...

پراست از آدمی.واژه ها درهوا موج می خورند.واژه هایی معمولی یا عجیب.درصداها یا در خاموشی.واژه ها خیابان را پر کرده اند...

+ ; ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٥/٢٢
comment نظرات ()

قصه ی هفتم

من آن دیگری هستم.آن دیگری.همیشه منتظر.تا نوبتش برسد.

+ ; ٩:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٥/٢٢
comment نظرات ()

آدمی...

در تنهایی اش وحشتناک است.آدمی مثل من!

+ ; ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٥/٢۱
comment نظرات ()

بهت

مشاهده یادداشت خصوصی

+ ; ٢:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٥/۱۸
comment نظرات ()

ای عشق دامن گیر...

منتظر است.نمی تواند چشم بگذارد.نمی تواند.منتظراست.منتظر است.تمام جانش را شب می داند.این شب .این شب صمیمی و گرم.این شب صمیمی و خنک...از راه ها می گذرد.از خانه ها.از چشم ها...به یاد می آورد وانتظار تنها کارممکن اوست . تنها کار ممکن.تنها کار، ممکن او...منتظراست.این را زمین سوخته می داند.کوه  سرشار از آتش.دریا که می رود و می آید.دریا که ایستاده .دریا که نایستاده.نشسته است  و نگاه می کند.دریا که ننشسته، ایستاده نگاه می کند...منتظراست...جانش درآتش.زمینش دردلهره.دریایش در نرفتن.در رفتن. درایستادن.در نایستادن.در نشستن.در ننشستن...

+ ; ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٥/۱٠
comment نظرات ()

شراب ناب شیراز...

مشاهده یادداشت خصوصی

+ ; ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٥/۱٠
comment نظرات ()

ستاره ی دنباله دار

مشاهده یادداشت خصوصی

+ ; ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٥/٩
comment نظرات ()

انگار دنیا...

انگار دنیا دیگر شده است. سکوتت هم . غزلیات را باز می کنی و می خوانی.بعد دیگر غزلیات نیز کمک نمی کند.حضرتش هم راه نمی دهد که تو بروی. راه نمی دهد حتا بایستی.شاید فقط باید برگردی.انگار دنیا دیگرشده است این چند شب...

+ ; ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٥/٧
comment نظرات ()

دانه باشی ، مرغکانت برچنند

در دنیاهایی من نیستم.ابدی نیستم.هرگز نیستم.چه خوب است.در دنیاهایی من ناشناخته ام.نامعلوم.بی اسم.در دنیاهایی من هستم! نخواهم هم هستم.در دنیاهایی معلومم.زیاد...نمی خواهم!

+ ; ٤:۳٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٥/٦
comment نظرات ()

نه...

از خودم در لباس های دیگر بدم می آید.از خودم در بازی دیگران بدم می آید.انگار رودست خورده باشم.انگار خنده های بلندی را می شنوم که می گویند دیدی تو هم مثل ما هستی.شاید هم باشم.یقینا هستم.اما بی اعتنایی خود را دوست دارم.بی اعتنایی من به دنیای دیگران.سکوتم.نگاه کردنم.ندیدنم.که دیگران نیز آن را حقیر می دانند.می دانم.مرا حقیر یا نهایتا عجیب می دانند.ومن این را همیشه دوست داشته ام.وحالا احساس می کنم رودست خورده ام.به خودم رودست زده ام.از خود ابن گونه ام، از خود فریب خورده ام بدم می آید.

+ ; ٤:٢٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٥/٦
comment نظرات ()