یونا

نصیحت هایم!

مشاهده یادداشت خصوصی

+ ; ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٤/۳۱
comment نظرات ()

می شود

رد پای کسی رانگیر.بگذار برود.تو هم بگذار که بروی.به رد پای خودت هم نگاه نکن...

+ ; ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٤/٢٩
comment نظرات ()

بدیهی است...

آدمی یک وقت هایی اصلن هیچ چیز نیست.هیچ چیز.ودقیقا درهمان وقت ها تنها یک چیز هست.ناچاراست آن یک چیز باشد.آن باشد دقیقا وقتی هیچ است.انگار آن چسبیده به پوستش، به جانش ، به تنش ، که نمی تواند آن نباشد.انگار همه یاهیچ بودنش ربطی به آن ندارد.به آن بودنش .نه حتا تلاشی می کند که جداشود.نه باید ونه می تواند.این آن بودن ربطی به بود و نبودش ندارد.ربطی به هیچ یا همه اش ندارد.هست.سخت است...

+ ; ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٤/٢٩
comment نظرات ()

قصه ی ششم

مشاهده یادداشت خصوصی

+ ; ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٤/٢٩
comment نظرات ()

سنگ

باخود در دویدن.باخود در سکوت. باخود درتاریکی.باخود در هیچ.با خود درخستگی.با خود درسقوط.با خود در برخاستن.با خود در درد.با خود در رنج...

+ ; ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٤/٢۸
comment نظرات ()

صبوری کدام و خواب کجا؟!!

چه بدانی.چه ندانی.چه بخوانی.چه نخوانی.چه بخواهی.چه نخواهی.چه بیایی.چه نیایی.چه ببینی.چه نبینی.چه بفهمی.چه نفهمی...

+ ; ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٤/٢۸
comment نظرات ()

امشب

مشاهده یادداشت خصوصی

+ ; ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٤/٢۸
comment نظرات ()

 

بی روز

بی  ماه

بی لحظه ، بی تقویم...

خوشا من

+ ; ٩:۳۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٤/٢٢
comment نظرات ()

قصه ی پنجم

مشاهده یادداشت خصوصی

+ ; ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٤/۱۳
comment نظرات ()

شبانه ...

باران می بارد.ماشین ها بی وقفه می روند.باران هم بی وقفه می بارد.در سکوت های لحظه ای صدایش را بالاخره می شنوم.شب کمی آرام گرفته است.کمی.عابران این خیابان نمی دانند مارا.ما شاید در خیابانشان خوابیده ایم.شب پراست از این ها.پر است از نفس های خوابیده.صدای باران.ماشین ها از کجا می آیند؟ تمام خیابان های دنیا به هم وصلند.آدم ها دارند از خیابان هایی می آیند.می روند.از جایی می آیند.همه به هم وصلند.وصل.من به صداهای شکسته ی شب گوش می کنم.باران می بارد در شب.خوابم نمی برد.

+ ; ۱:٤۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٤/۱۳
comment نظرات ()

قصه ی سوم

مشاهده یادداشت خصوصی

+ ; ۳:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٤/۱٠
comment نظرات ()