یونا

 

معجزه ی دفترهای سفید.معجزه ی سطرهای آبی.معجزه ی حس های ناگهان خوب.معجزه ی تو

+ ; ٩:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۳/٢۸
comment نظرات ()

قصه ی دوم

آه این روزهای قدیمی.این حس های ناگهان قدیمی.که می تواند ناگهان بیاید.وقتی که یادت می آید.این آدم های احساس های قدیمی.انگار هیزمی هستی ، کنده ای که دربخاری تاصبح سوخته ای.وصبح که در سرمای کوهستان دربخاری باز می شود که هیزمی دیگر و کنده ای دیگر بیاید، کمی گرما داری.کمی جرقه.کمی روشنایی.کنده ی دیگر را باتو می گیرانند.دیشب را سوخته ای.به تمامی.شورانگیز و زیبا.شعله هایی سرکش.بعد آرامش توست و آ تش.شراره ها وجرقه ها می روند اندک اندک.آتش درجانت ریشه می کند.مثل ریشه ات درخاک.وبعد آتش شعله اش را ازتو می گیرد.سوخته ای.آتش دیگرنیست.باتو خاموش می شود. در تو خاموش است.شوق هیزمی دیگر و کنده ای دیگر.اما درتو هنوزم گرمایی است .سوسویی ته خاکستر.هیزم بعدی را باتو می گیرانند.در تو هست هنوز هم آتش ... سوختنی.سوزاندنی.

+ ; ۱:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۳/٢٥
comment نظرات ()

قصه ی اول

چه فرق می کنند باهم؟ یا حتا از هم؟ من هم به لحظه لحظه اش اندیشیده ام.به لحظه لحظه ی کسی با کسی. به دست هایی که چای می نوشند. به دست های کسی که نشسته است و آرام نگاه می کند.به نگاه های کسی به کسی.حتا به بی نگاهی کسی .به دور بودن هایش. به نزدیک بودن هایش. به این که آه نکندهایم.این که چرانباشم هایم...به باغچه ای که او می گوید.به پنج سال بعدش. بعدمان. بعدشان...چه فرقی می کنند آدم ها باهم؟ چه فرقی می کنند آدم ها از هم؟ من هم ناگهان دست هایم را دیده ام. من هم ناگهان خواسته ام رنگ هایم کم شود از دنیا.من هم ناگهان خواسته ام بگویم بیا این سنگ را بردار از روی سینه ام. هیچ چیز جدی تر از این لقمه های صبحانه نیست...

+ ; ۸:٤٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۳/٢٥
comment نظرات ()

خیلی هم خوب است...

نمی آیند.نشسته ای همینطور جلوی این صفحه ی خاموش ِروشن.نمی آیند.می خواهم مثنوی بخوانم.

+ ; ٧:٠٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۳/٢٥
comment نظرات ()

الان...

...که یعنی همین.که یعنی عادت کردن.که یعنی نخواستن.که یعنی خواستن.اگر بتوانی خودت را مثل کتابی روی زمین جا بگذاری وبروی عالی است.اگر بتوانی ناگهان بنشینی یا دراز بکشی در چراغ های خاموش خوب است.اگر دست از گفتن برداری ، دست از گفتن ، دست از دل ،خوب تر است.شاید بشود بروی دراز بکشی زیر درختی.شاید بشود بروی.بروی...

+ ; ٧:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۳/۱٧
comment نظرات ()

من...

از این ضمیر می ترسم.این ضمیر معمولی معمولی.نمی گویمش.حتا در این تاریکی.نمی خواهمش.حتا دراین تاریکی.شهر زنده است همین جای پشت در خانه.همین جای پس از تاریکی من.همین جای پشت پرده های افکنده.همین جای درمیان خفگی.شهرزنده است.مثل هیولایی عظیم و آرام...از این ضمیر می ترسم.ونمی توانم بنویسم و رهایش کنم.نمی توانم بخوانم وتمام شود.می ترسم.ونمی توانم بگویم.حتا به تو...

+ ; ٧:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۳/۱٧
comment نظرات ()

تلخ

می دانی چیست؟ آدمی نباید چیزهایی را بگوید.هرگز.حس هایی هست که دیوانه ات می کند.امانباید بگویی.این گفتن ها ، این واژه ها ویرانت می کند.درچشم دیگری تمام می شوی.تمام.چون آدمی ،آدمی است.حرف هایی هست که بر لب دلت هم که آمد، جانت هم خواست تمام شودنباید بگویی.چه برسد به آن که تکرارش کنی.چه برسد به آن که هی بگویی ومخاطبت بفهمد ولی نفهمد.واژه ها مستعمل می کنند جان آدمی را.می کوبندش زمین .درمانده رهایش می کنند.آزاردیده و رنجور.زخم خورده و بی جان.هزار بار، هزار بار، هزار بار این راه را رفته ای و نفهمیده ای که چرا زمین خورده ای! هنوز ندانسته ای! نفهمیده ای ای جان دربه در ...ای جسم محتاج!

+ ; ٧:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۳/۱٧
comment نظرات ()

همان بی رنگ بی رنگ...

مشاهده یادداشت خصوصی

+ ; ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۳/۱٢
comment نظرات ()

بخشی از یک کتاب

« مردم همه جا در پی راه حلند.مغزهایشان (از نگاه کردن )درد می کند. چیزهای بسیاری از اطراف به آنان فشار می آورد و صدمه شان می زند.می توانی کوفتگی ها و درد هایشان را در چشمانشان ببینی.آنان مشکل دارند.شتابان این سو و آن سو می روند.مجبورند خرید کنند یا به رختشویخانه بروند ، موهایشان را کوتاه کنند وخرج زندگی را تِامین کنند یا صدقه بگیرند. فقرا باید دنبال صدقه باشند واغنیا باید بکوشند بهترین راه پول خرج کردن را پیدا کنند.این هم خودش کار است.باید بهترین خانه را بسازند که شیرهای آب گرم و سردش از طلاست.بعد اتومبیل های آئودی و مسواک های جادویی وهمه ی چیزهای عجیب و غریب ِممکن وبعد دزدگیر برای حفاظت در مقابل قتل و دزدی. و فقیر و غنی (هیچ) هیچ کدام آرامشی ندارند.نزدیک بود به جای هیچ کدام بنویسم «هیچ همسایه ای » ،راستی چرا؟ این جا هیچ همسایه ای ندارم.جایی که هستم حداقل آدم ها از مرز سردرگمی عبور کرده اند.می دانند مایملکشان چیست و همواره چه خواهد بود ولازم نیست که حتی غذایشان راهم بپزند.یا انتخابش کنند.این جا حق انتخاب از میان رفته...»

گستره ها / خوشبختی در راه است/آلیس مانرو

+ ; ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۳/۱٠
comment نظرات ()

ای مخاطب خطاب های باطل شده...

این جا را به خود قول می دهم.حتا محافظت شده با رمز عبور تماما.این جا را به خود قول می دهم....

+ ; ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۳/۱٠
comment نظرات ()

 

موسیقی. جان جانم را می برد.جان جانم را که گذاشته ام زمین.جان جانم که رهایش کرده ام .موسیقی می بردش.درخت ها در حرکتند .آدم ها هم .من نشسته ام  اتوبوس آهسته می رود. ناگهان شعفی می آید.نمی دانم پایدار است یانه.این روزها بیشتر آنچه نمی خواهم پایدار است.آنچه در اختیارم نیست.این شعف از کجاست. بی ریشه است؟عمق ندارد؟ چرا این همه خود را می کاوم.چرا این همه همه چیز در من سخت ریشه دوانده است.چرا نمی توانم از آن ها کنده شوم؟ چرا نمی توانم برگردم به خلوت خاموش پیش از این ها؟به قرن ها سکوتم؟ چرا حتا سکوت هایم نامرتب است و پریشان؟چرا برنمی گردم به خویش. ؟خویش بدون حضور هرکسی.خویشی که دست در گردن تنهایی خود خوش می رفت.خویش درخت های زیبایش.خویش راه های تنهایش.خویش خواندن ها و نوشتن های تنهایش وخویش های تنهایش.سکوتم را می خواهم.سکوت بی آدمیانم را....

+ ; ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۳/۱٠
comment نظرات ()

...طاقت

مشاهده یادداشت خصوصی

+ ; ٥:٤٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۳/۸
comment نظرات ()

 

آدمی خود را نمی شناسد.هرگز.آدمی گرفتار است.

+ ; ٥:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۳/۸
comment نظرات ()

ساعت چهار

سکوت چیست ای یگانه ترین یار؟!

+ ; ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۳/٥
comment نظرات ()