یونا

...در گردن است امشب

دویدن است.ایستادن است.باران است..دویدن است.ایستادن است .باران است.سرمستی است.بوی شمال است.تشنه بودن است.لغزیدن است به نرمی.پنهان شدن است.نگاه است.دست است .آغوش است...

+ ; ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٢/۳۱
comment نظرات ()

خدا...

آدم ها را آموخت.آموخت شان به حرف .به واژه. که صبح که برمی خیزند واژه بیاورند وسط سفره هایشان. وسط لقمه هایشان.که حرف هایشان را به حرف بگویند.ناحرف هایشان را به حرف بگویند.خشمشان وقهرشان را.سکوتشان را.دردشان را.بی دردیشان را.تمنایشان را.تنفرشان را.و آدم ها آموختند که به حرف بگویند خود را. به حرف ....و آموختند که دیوار بسازند.و برج بسازند .دیوار حرف هایشان از آسمان ها هم گذشته است .که می گوید که نتوانسته اند این برج و بارو را تا آسمان ها ببرند ؟ برده اند. رسیده اند.خدا اما غایب است....و آدم ها گرفتار در حرف ها وناحرف هایشان سرگردانند بین زمین و آسمان.درغیبت خدا...

+ ; ٥:٠٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٢/۳۱
comment نظرات ()

 

مشاهده یادداشت خصوصی

+ ; ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٢/۳٠
comment نظرات ()

هم ذات پنداری...

دورافتاده ورها.دور دور دور.ازکجا تا بعدش نامعلوم.از کجا تا قبلش هم .نمی دانی که آمده است یا رفته است.نه هن هن رفتنش را می شنوی نه آرامش آمدنش را. افتاده است.همین جا. پیش روی همه .پیش چشم همه.نمی بینندش.آنها که می روند.حتا آنها که می آیند.نمی بینندش.آنها که رفته اند، آمده اند نمی بینندش .وانهاده است. دور دور دور.شاید رها.شاید....

+ ; ٥:۱۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٢/٢٩
comment نظرات ()

 

مشاهده یادداشت خصوصی

+ ; ٤:٥۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٢/٢٩
comment نظرات ()

 

خودم را جا می گذارم.خودم را جا می گذارم و می روم.کجا؟نمی دانم.

+ ; ٤:٥٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٢/٢٩
comment نظرات ()

 

از کوه آورده بودندش.چند نفر.یا چندین تفر.نمی دانم زیر درخت سیب گذاشتندش یا کنارش درخت سیب کاشتند.سنگ را می گویم.سنگ صاف و بزرگی که درحیاط خانه ی ییلاقی مادربزرگ هست.ودرخت سیبی بر آن سایه کرده است.سال هاست ندیده امش.امروز اینجا بود .درمن.

+ ; ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٢/٢٧
comment نظرات ()

از من...

مشاهده یادداشت خصوصی

+ ; ٩:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٢/٢٤
comment نظرات ()

امشب

تکه های آدمی جا می ماند.هر روز. هر وقتی.جا می ماند. گوشه ی اتاقی شاید.ته ته یک واژه.یک جمله که می آید یک دفعه.گاهی ته یک بشقاب.جا می ماند.هرقدر هم که دقت کنی همین است. نمی توانی جمعش کنی. آنوقت یکهو دیگر آنقدر زیاد می شود که می بینی حس جمع کردنش هم برایت نمانده است. دراز می کشی وسط همه ی جا مانده ها ومی خواهی تمام شود.تمام شوی

+ ; ٩:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٢/٢٤
comment نظرات ()

آدمی که ...

نمی خواند.نمی خواند و نمی نویسد.راه می رود .ازهیاهوی خیابان ها.از ازدحام پله ها ولباس های خاکستری روشن.از شوخی های رنگ باخته ی اصیل وقدیمی.از نیمکت هایی که می نشیند و آفتاب چهره اش را می پوشاند.همه در زمانه ی عسرت هستند....

+ ; ٦:۳٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٢/٢٤
comment نظرات ()

 

زندگی های موازی.زندگی های متقاطع.نامساوی.هم سطح.دور.نزدیک....شاید باید معادلات زندگی آدم ها را هراز گاهی به هم زد.تا دوباره این دیگ بجوشد ! معادلاتی دیگر.شاید کمی کمتر خسته شویم.کمی بیشتر دور.کمی بیشتر تنها.کمی کمتر دربند.شاید کمی همه چیز خوب شود.شاید بشود که هرکس کس خود را داشته باشد بیشتر...

+ ; ٧:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٢/٦
comment نظرات ()

ظهر

ده تا نقطه.بیست تا علامت سوال. هزار تا فعل.چهارصدتا صفت.خطوط آبی کاغذ.دویدن های خودکار آبی .جلدهای محکم قدیمی.دفترهای گم شده لای کتابخانه ی پدر.که گم شد. ماند لابلای همه ی جعبه های خاک خورده ی خودخواهی های بزرگمان.ته زیر زمین های نمور...همیشه حرفی که می خواهی بنویسی با حرفی که می گویی یکی نیست.ازخود پشیمانت می کند فکر.از خود پشیمانت می کند واژه...دلت حیاط خیس سنگفرش می خواهد.زنبق روی دیوارهای کوتاه.وقت هایی که کسی فکر تقسیم نبود  واگرهم بود ما به آهستگی کودکی از کنارش می گذشتیم.دلم می خواهد سر بگذارم بر سایه روشن بازی آفتاب و ابر،بر فرش دستباف قدیمی که حاشیه هایش رفته است...دلم مهمانی های شلوغ می خواهد که بلند بخندی در آن  وهمین که غذارا خوردی بروی گوشه ای دراز بکشی وصدایت نکنند.نخواهندت...

+ ; ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٢/۳
comment نظرات ()

صبح

واژه باید به آدم بیاید. به دست های خلوت آدم که از راه برمی گردد. به جان خسته ی آدم.واژه باید به دل آدم بیاید.که بنویسدش.که بخواندش . واژه باید از عجیب بودنش نترسد.از عجیب نوشتنش.از عجیب خواندنش. واژه باید گاهی هم که شده با آدم بیاید.درحس خلوت روزهایی که خواب حرف اول است.واژه گاهی باید به آدم نیاید.باید برود.با آدم نیاید. رهایش کند.بگذارد آدم آسوده در خواب هایش بماند.بنشیند.حتا کمی بخوابد تا خواب ببیند.خواب آغوش هایی ابدی.بی هراس ویرانی دست و لبخند و بوسه...

+ ; ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٢/۳
comment نظرات ()

شب

کامیون ها هم ازخیابان ما می گذرند.موتورها با ویراژهای سرسام آور.ماشین ها.واژه ها هم بیدارند و هیاهو می کنند..ترس .ترس هم هست.ترس.چراغ ها را که خاموش می کنی  خالی هستی.و باز ترس...

+ ; ٥:۱٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٢/۳
comment نظرات ()

تو....

مشاهده یادداشت خصوصی

+ ; ٢:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٢/٢
comment نظرات ()