یونا

مرا مپرس که چونی...

مدتهاست اینجا نبوده ام.نخوانده ام.ننوشته ام.بی حوصله بوده یا نبوده ام.حتی مدتهاست عکس نگرفته ام.خوب عکس نگرفته ام.اگرچه دوستان اینستایی را بسیار دوست دارم.تاسیان و مینا منصور را.ساما را.سامای عکاس را بیشتر.وبعد نشنال را. مریم ترابی را.آدم هایی را که فقط عکس هایم را می بینند ومن هم فقط عکس هاشان را.کاری به کارهم نداریم.تنها کار داریم به لحظه های خوش عکس هامان.لحظه های خو ش عکاسی هامان برای ایتستاگرام دلتنگ می شوم.اگرچه این روزها کمتر به سراغش می روم.دلم شمال می خواهد.زیاد

+ ; ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱٠/٢٧
comment نظرات ()

لبکن من نمی دانم

مانده هنوز انگاری.مانده تا آن اتفاق عمیق وشگفت زندگی هامان.سرگردانیم و سرگران.مانده تا آن پذیرش خاموش یا آن شور مولوی وار.شاید هرگز نرسد.نشود.نشویم.نباشیم.اما همه منتظریم.واین انتظار کورمان خوا هد کرد.

+ ; ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱٠/۱٥
comment نظرات ()

...

مشاهده یادداشت خصوصی

+ ; ۸:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱٠/۱٢
comment نظرات ()

 

همه مان بازیگریم.به ما گفته اند مثل ما باشید وما داریم جان می کنیم که نباشیم اما هستیم.می خواهیم برویم.جانمان در می آید برای رفتن اما ایستاده ایم و نگاه می کنیم.باید حرفی بزنیم اما سکوت می کنیم.باید گریه کنیم اما لبخند می زنیم ما بی چارگان!

+ ; ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱٠/۱۱
comment نظرات ()

دوباره از همان خیابان ها....

نان و پنیر صبح بی مزه است. انگار هنوز از بغض دیشب روزمان گس است.من کودکی دلم می خواهد.آدم بزرگ نمی خواهم.اندیشه نمی خواهم. گوشه می خواهم.صبح ابر ندارد آسمان.انگارشب صد سال خوابیده ام.صبح یادم نمی آید کجاست اینجا.مثل روز هایی بعد.من چای  سرد و پنیر بی نمک و نان بیات نمی خواهم. دوباره از همان خیابان ها کتابی است از شاعری مرده.بیژن نجدی.که ته ته خلوتم اورا همیشه همه جا باخود می برم.خواهران این تابستانش.تابستان شمال می رویم.ییلاق.کوه درماست آنجا.همه نیستند.مادر هست.من دلم می خواهد فقط بنویسم.هرجمله ای که می آید.هم زمان پاک هم می کنمشان .روز نباید از ادامه اش شروع شود.سخت می شود.اما اشیا نمی گذارتد.اشیای اتاق ها.برگه های لای کتاب ها.آدم ها.آدم های پشت در.

+ ; ۸:٢٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱٠/۱٠
comment نظرات ()

پنج شنبه ، چهارم دی ماه

بگذار این صفحه باز باشد. حس خوبی است.حتا خوانندگانی کمتراز انگشت های یک دست داشتن هم خوب است.همه ی نظر های خصوصی خوب است.همه ی کامنت های نامربوط که حذفشان می کنی هم خوب است.امروز بعداز مدت ها ، بعداز یک ترم اولین پنج شنبه ای است که در خانه هستی.اگرچه روز همان روز است و همان دغدغه ها و تشویش ها. و دلواپسی های جدید. و دل نگرانی هایی برای تو. اما خوب است. انگار کمی کنار آتشی نشسته ای وگرم شده ای. آتشی که دود هم دارد. آتشی اندک وشاید رو به خاموشی. اما انگار یک لیوان چای کنار این آتش نوشیده ای وشعری خوانده ای حتا . بگذار تمام این روز همین گونه باشد و این صفحه هم باز.

+ ; ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱٠/٤
comment نظرات ()

امروز

خیابان های سرد از باران.من دلم می خواهد ناشناس همه باشم و بروم تا ته بازار.آنجا که افغانی  می شوند خریدارانش.آنجا که رنگ رنج پررنگ تر است.بازار رنگ دارد.آدم هایی دارد با پوست های کشیده.دست های پیر.دلم می خواهد اتوبوس تا ته بازار دنیا برود.به مانتوها و کفش  ها و کیف ها نگاه می کنم.به حرف ها گوش می دهم .که عروسی پسر نانوای محله ی کسی است.که کسی درعروسی هم محله ای های سال های اجاره نشینی اش رادیده وانگار فامیل هایش رادیده است.واینکه نوه اش رانگاه می دارد تا عروسش از سیزده دی ماه امتحانش را بدهد.واین که نمی داند چرا پشت سر آن آدم ناشناس حرف ها زد ه اند.واین که دایی کسی مثل مرده افتاده است گوشه ی خانه وخدامی داند که را ببرد وکه را نبرد ومرگ دست خداست.وحرف های دختری که ناگهان می گوید آنها دور چه جمع شده اند ؟ بافت می فروشد؟بازار پراست از آدم و رنج.ایستاده ام روی پله های اتوبوس وگوش می دهم به حرف های زنی میانسال وزیبا که می گوید خب می میریم دیگر.وآن یکی که می گوید پنج بچه دارد وبه خاطر چهارصد تومن بدهی فاضلاب آبشان راقطع کرده اند.وکودکی که ناگهان می گوید نیسان آمد .وبه من می گوید ما نیسان داریم.بازار پراست از آدم ومن می فهمم شبیه همین مردم هستم.شبیه مردمی که راه می روند ودر ذهنشان روزها را می شمارند که به ته برسند ودوباره از نو شروع کنند.ودر ایستگاه پارک ملت هنوز درختی پاییزی هست.می خواهم تا ته بازار بروم.تا ته همه ی خیابان های پر آدم.همه ی به ناچاری هایی که پیش رویم است.دلم می خواهد چشم بگذارم.

+ ; ٩:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱٠/۳
comment نظرات ()

اول دی

گرسنگی نقطه ی اتصال آدمی است به بودن.این که بدانی هستی.من گرسنه ام پس هستم.اماحسی نداری این که بلند شوی و بروی چیزی بخوری.این روزها از غذا کلافه ای.خیلی.آزار دهنده است این قسمت موجود بودن.همه اش تقصیر این لثه ها ودندان هاست.انگار برگشته ای به آن روزهای فراموش.که لابد کسی برایت لقمه می گرفته و می خوردی اش.آن بهشت پریشانی پاک پیش از تناسب.این روزها فقط باید خاموش شوی.انگار کوهی از برف روی شانه هایت نشسته است و نای تکاندن خود را نداری که فرو بریزد این برف ها.انگار زمستان درهمین حضور یک روزه اش هم سنگین نشسته است.

+ ; ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱٠/٢
comment نظرات ()