یونا

فروردین...

درکوچه تنها ایستاده است.کمی کنار کشیده که ماشین ها رد شوندانگار.آراسته است وتمیز.انگار همین الان آبی به صورت زده باشد.می خندد.آهسته ما را نگاه می کند.جوان نیست.اما شاداب است.می دانم دوستمان دارد.می دانم دارد می گوید عجله نکنید.دارد مارا به کوچه می خواند.می دانم همین کمی پیش از دوستانش خداحافظی کرده.هنوز شاذاب از عطر و بوی آنان است وشاداب از دور شدن ...درکوچه تنها ایستاده و ما را به خود می خواند.به زیبایی اش .به شادابی اش .به سرشاخه هایش....مارا به خود می خواند درخت جان...

+ ; ٧:٤٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱/٢٦
comment نظرات ()

محاق

ناگهان تنها می شوی.می گوید برو.تمام شد.وناگهان می فهمی وسط این همه آدم و ماشین وعلامت و تابلو و چراغ ایستاده ای و باید راه بروی. وباید چیزهایی بخری.و تلفن هایی را باید جواب بدهی.وپله هایی را باید بالا بروی.وکوچه ای هست.وچراغ هایی سبز و قرمز می شوند.وتو انگار از دنیایی دیگر هاج و واج ناگهان ایسناده ای در همین دنیای شلوغ.وناگهان تنهایی. وناگهان دست هایت رها...همه چیز همان دنیای همیشگی است اما تو می خواهی سر بگذاری بر جای خویش...

+ ; ٩:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱/٢۱
comment نظرات ()

قرن چندم هجران؟

ساعت هایی از روز به آهستگی می گذرد.شاید حوالی ده تا یازده ونیم صبح.ساعت هایی که انگار دنیا هم از رفتن وچرخیدن خسته است. کمی می ایستد و خمیازه ای می کشد.دست هایش را از دو سو باز می کند ...وبعد و آهی می کشد.از سر آسودگی یا نه بی حوصلگی. هرچه هست کند می گذرد.ساعت هایی اما سریع و تند. بی اختیار تر از همیشه. مثل ساعت های بین هفت تا هفت ونیم یا هشت. که بچه ها باید بروند مدرسه وحوصله ندارند .باید کاری کنی که بخندند.کاری کنی که از خواب جدا شوند وبیایند به دنیا. ساعت های تا ناهار و کمی بعد از آن مسخره است. وظیفه است .تکرار  است و اجبار.تاحوالی چهار یا چهار ونیم.اما بعدش خوب است. بهاری باشد یا پاییزی کمی متفاوت است.چای دارد .می توانی کمی پایت را دراز کنی وشاید شعری هم خواندی. بعد ممکن است فوتبالی باشد یا عصرهای جمعه و پوآرو.یا شاید بشود بروی سر کوچه برای خرید بستنی مثلا.میان دونیمه.شاید عصر پاییزی کوچه ی زیبا باشد ودرختان کمی آنطرف تر در پارک حاشیه ی کانال تازه رنگ  عوض کرده باشند.یا حوالی همین شمشاد باشد که هنوز غریب است و تنها می خواهی دوان دوان بیایی از پله ها بالا بروی وبعد چای...

امروز می دانم ساعت هایی هست که درآمار دنیا نیست.جا مانده اند.نیامده اند به دنیا حتا.دلت فقط ایستاده است.دلت گرما می خواهد درهزارتوی تاریک راهروهای تاریک و سرد بناهای قرن ها دور...

+ ; ٦:۳٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱/۱٩
comment نظرات ()

شاید...

آتشی روشن کند.شعری بخواند.شعری  قدیمی  و آشنا. کنارم بنشیند و حرف بزند.خسته نباشد مثل من.بداندم

+ ; ۱:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱/۱٧
comment نظرات ()

باران

آسودگی است انگار.نه انگار نه.خودش است.که درتاریکی دراز کشیده ای زیر پتو ودرگرمای پرفکشن قدیمی مادربزرگ میل درآمدن نداری.وگوش میدهی.وگوش میدهی.وخوابت می کند.مجابت می کند.دلهره های رفتن.مبادا چیزی جا بگذاری.مبادا جا بمانی.اتوبوس های سفر.کتاب های ته کیف.خودکاری که روی کاغذ می دود وناگهان ته می کشد.تمنای نوشیدن چای.صدایش که آهسته می شود وبعد دوباره از نو شروع می کند.مثل همه ی دوست داشتن هایی که تمام می شود واز نو می آید.ساعت حوالی هفت.کنار پنجره ...

+ ; ٤:٥۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱/۱۱
comment نظرات ()

سرد...

جای آدم ها پیش هم خالی است.جای آدم های  کم و بسیار.می شود پیش هم بوده باشند سال ها.می شود نبوده  باشند.می شودناگهان رفته باشند ازهم.می شود سال ها و به تدریج.می شود ازهم تنفر داشته باشند.می شود دوست باشند.اما جای آدم ها سال های متمادی وبسیاری پبش هم خالی است.

+ ; ٤:٥٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱/٤
comment نظرات ()