یونا

 

درها همه بازند.همه.اتاق ها همه در دسترس.اتاق ها همه پرند.صدای تلویزیون همه جا هست .مثل صدای دعوای بچه ها.مثل بوی غذای که ته می گیرد.مثل آدم ها.درها کلید ندارند.وانگاری دری هم.کوچک است.پنجره اما دارد.کتاب ها هم هستند.مثل یک لیوان چای واندکی شوکولات.مثل در را بستن

+ ; ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٩/٢٢
comment نظرات ()

 

 

خیزتافتنه ها برانگیزیم

یک زمان از زمانه بگریزیم

+ ; ۸:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٩/٢٠
comment نظرات ()

 

این گوشه سرداست.این گوشه از اتاق.بیهوده تلاش می کنم این وقت شب مخاطبی پیدا کنم.همه یا خوابند یا سیاست زده یا ذوق مرگ خودشان وخودشان وخودشان.کاش می شد هرآن چه می خواهی تاچ باشد.بایک لمس یا حتا بایک اشاره یا فکر بیاید پیش رویت.یا حداقل در خاطرت..آنوقت من الان فقط شعر خوب می خواستم.مهربانی می خواستم.جنگل می خواستم.این گوشه از اتاق سرد است این وقت از این شب.

+ ; ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٩/۱٩
comment نظرات ()

فراموشند...

این کوره راه قدیمی.آن صدای پا وضرب آهنگ عصا بر پله های حیاط.آن سنگفرش خیس از باران.درخت های خج.آن کوچه ی تنگ جنب مسجد طالب زاده.سبد پراز خرید مادربزرگ که می کشاندمش.حیاط مدرسه ی سعدی.خیابان تاریکی که تا دریا می رفت.کفش های خیس از برف.شوق دیدن رویا.هر روز که می آمد .هر روز که او به رفتن نزدیک تر می شد.

+ ; ٧:۳٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٩/۱۸
comment نظرات ()

...

درخیال خودت هستی.اما نیستی هیچ جا.باور کن.وگرنه چرا هیچ خبری  نیست از کسی؟ذوق وحالت رافقط خودت می دانی.حتی باشعورهایش هم نمی فهمند!

+ ; ۳:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٩/۱۳
comment نظرات ()