یونا

هر روز پاییزه

در باران.شب.شاید هم هنوز نمی بارد.وقتی درمی آیی ازمیان آدم هایی که هم شبیه تواند وهم نه دلت می خواهد کسی که گفته است می خواهد بشنود تورا ادامه دهد وتمام دنیا همین باشد وبس.اما دقیقا همه چیز تمام می شود وقتی دلت هزار چیز می خواهد.همه چیز تمام می شود وجز اشک که آن راهم فرو می دهی حرفی نمی ماند.وهنوز باران است .وفردا هم.ومن حوصله ی خودم را در کلاس امروز ندارم .وحوصله ی خودم را فردا.ومی خواهم بروم.

+ ; ۳:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۸/٢٩
comment نظرات ()

همه ی ما.

که گرم باشد.وتا ابد تعطیل .سراغ هبچ کس نروی مگر بخواهی.همه ی دارایی های همه ی روزهایت را دور خودت جمع کنی ونگاهشان کنی ذوق کنی.لیوانی نسکافه ی داغ.خودت وخودت.ودارایی هایت!

+ ; ٧:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۸/٢٦
comment نظرات ()

سه شنبه

کمی تمامامخصوص.گاهی چای .گاهی وسایل را جابه جا می کنم.حرفی نیست.حوصله ی صداها را ندارم.حوصله ی من دیگران را.دلم از من خودم هم آشوب است.

+ ; ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۸/٢۱
comment نظرات ()

دقیقا

آدمی مستقیما به چیزهایی ربط دارد که هیچ ربطی ندارد.می شود یک شب دهشتناک ختم شود به یک روز  معمولی.که صبح خودت راببینی که صدایت هنوز در می آید و...

+ ; ٦:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۸/۱٤
comment نظرات ()

خواب می دیدم

دارم می روم.دارم ساک ها وچمدان های  قدیمی را جمع می کنم ومی روم.یه عالمه ورقه برای بررسی به من داده اند وآن ها را هم میان همان ساک ها وچمدان ها گذاشته ام وقرار است ببرم.لباس های قدیمی بچه ها وخودمان.لباس های خیلی قدیمی خودم.وقتی که مدرسه ای بودم.همه شان را دور ریخته ام اما کسی  همه شان را برایم پیدا می کند وتحویلم می دهد ومن نمی خواهم هیچ کدامشان را بگذارم.همه راجمع می کنم در هیاهو وشلوغی وسایل.همه ی کسانی که آن جا هستندکارشان تمام می شود و می روند .یک مدرسه ی بزرگ است.من مانده ام وورقه ها ولباس هایی کهنه .که نمی دانم کجا جایشان کنم.وهرلحظه چیزی پیدا می شود.یک نفر کنارم  است .دوستی یا شاگردی.قرار است مرا برساند.یادم نمی آید کیست؟

+ ; ٦:٢۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۸/۱٤
comment نظرات ()

صبح

نگاهش می کنم.کتاب هایش را ،همه را درآورده  وگذاشته روی میز.می گردد ونیم نگاهی به بقیه دارد.چشم هایش نگران است.مرا نمی بیند. وبعد که می بیند لبخند می زند.می پرسد پرچم را آوردی؟ می دهم دستش.چشم هایش.چقدر کوچک است وقتی رو به روی ما ایستاده است وبادقت گوش می دهد.چقدر دلم به درد می آید وقتی بعدهای بی من او را به یاد می آورم.در راه بارانی پارک به خودم می گویم در یادشان،در روزهای بعد،چگونه ام؟در یاد کودکانم...

+ ; ٩:٢۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۸/۱٢
comment نظرات ()

شنبه ی ناراضی

از جان هم می کاهیم.ازجان هم می کاهیم وقتی تمام جان ودل خود را به دیگری می سپاریم یا از خود به دیگری می گوییم.نمی دانم این ها یعنی چه.حتا سکوت هامان هم آزارنده شده اند.حتا نگاه کردن هامان به چشم های یکدیگر.که لابد تو باید بفهمی من چه مرگم است.یا من باید بفهمم تو چه دردی داری.از جان هم می کاهیم وقتی آن را که باهم داشتیم ودیگر نداریم.وقتی فقط داریم خودمان را می زنیم به رابطه.خودمان را الکی می زنیم به دوستی.باید وقتی داریم ذره ذره از بیزاری پر می شویم ناگهان رها کنیم برویم.این ذره ذره ها جانمان را می گیرد.رها کنیم ودر را ببندیم وبگوییم خداحافظ.بگوییم نمی دانیم برگشتی هست یا نه.بگوییم نه هیچ قراری نه هیچ قولی.آسودگی تنها در همین است وقتی رسیده ایم به جایی که همه چیز دارد ذره ذره جانمان را می تراشد ومی ریزد.من دیگر آدم نمی خواهم.بس است همین هایی که وصلم هستند.وصلشان هستم.زیادند.بگذار خیلی های دیگرشان هم بروند.بگذار آدم هایم کم شوند.کم کم.شاید حتا هیچ.

+ ; ۸:٥٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۸/۱۱
comment نظرات ()