یونا

نمی دانی...

که می خواهم جان بدهم اما حرف نزنم.جان بدهم ونگاه کنم.گرسنه ام!

+ ; ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٧/٢۸
comment نظرات ()

همین حالا...

 

بیا شبانه بنشینیم ودانه دانه انگور بخوریم

من بگذارم در دهان من.

تو بگذاری در دهان تو.

باور کن قصد بدی نداشتم اما

این یک شعر است.

+ ; ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٧/٢۸
comment نظرات ()

می دانم...

که هیچ چیز بهتر از عصر شنبه نیست وقتی راه را تنهای تنهای تنها برمی گردم وهمه را یکی یکی از خود رها می کنم،از خود جا می گذارم وپله ها وتاریکی جلوی در را دوست دارم که صدای کودکانم می آید که هردو ایستاده اند جلوی در که مرا بخواهند.که بیایم وقتی همیشه می خواهم چیزی خریده باشم.که دوست دارم خود خسته ی داغانم را.که دیکته بگویم.شام بیاورم.ظرف ها را بگذارم برای صبح.که مانولیتو بخوانم وبلند بخندیم وبخوابیم.

+ ; ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٧/٢٧
comment نظرات ()

چشم هایی که خود را نمی دانند

از صبح.از خود صبح که بی هوا می آید.راه را نمی بینی. حضور این همه آدم سخت است

چه برسد به حرف زدن،خندیدن،حتا نگاه کردن بهشان!

+ ; ۸:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٧/٢٥
comment نظرات ()

...

به یاد می آورم روز را.خود را.به یاد می آورم کودکانم را.به یاد می آورم ادامه ی جهان را.که بی من اتفاق می افتد.نه.بی من جاری است.ومن هرشب که به خواب می روم می پندارم دیگر تمام شده است.پایان است.اما صبح است دوباره.اتفاق جهان جاری است.من انگار هرصبح باید بازسازی شوم.بازسازی کنم حافظه ام را.خاطره ام را.از این جهان.این خودم!

+ ; ٦:٢٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٧/٢٥
comment نظرات ()

...

حالم خوش نیست.اینجا نشسته ام.دنیاهای دیگر کلافه ام می کنند.دنیای خودم هم.این جانشسته ام وهمه چیز دارد حالم را بدتر می کند.حال خودخودم بد است.حال آنی که خودش را می زند به بی خیالی.حال آن که همیشه درسکوت تماشا می کند.حال آن که هیچ کس راندارد.حال کسی که فقط دست بر گردن خود می اندازد وخوش می رود.حال آن که در اتاق ها راه می رود وهیچ چیز پیدا نمی کند.حال درونم بد است.نمی تواند بخندد.نمی تواندسکوت کند.صبور باشد.تحمل کند.کار کند.پناه دهد.غذا بپزد.خرید کند.بنویسد.بخواهد.دوست داشته باشد.حال دلم بد است .خیلی.زیاد زیاد.حال حال مزخرفم بدتر از همیشه است.وخیال می کنم هرکس بداند یا نداند فرقی نمی کند.آدم ها خسته ام می کنند.نگاهشان که می کنم انگار دوچشمند ویک دیوار.نمی توانم باورکنم می توانند دوست داشته باشند.نمی توانم باورکنم دوست داشتن هایشان واقعی است.انگار هرروز که می گذرد من آجر آجر درونم را دیوار می کشم.سیمان می ریزم وآجر می چینم.یک دیوارضخیم.بلند وپایان ناپذیر.چشم هایم هنوز بیرونند.اما چشم هایم را هم دیوار خواهم کشید.نمی توانم نفس بکشم.اما دلم می خواهد این دیوار بماند.از لمس دنیاهای دیگر در هراسم. از لمس دست ها.چشم ها.گرمایی نیست.سردم است وحال خودخودم بداست.خیلی بد.

+ ; ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٧/٢۳
comment نظرات ()

 

بعضی خواندن ها انگار فقط دلشوره می آورد و هیچ.از اول تا آخرمتن را که می خوانی هیچ خبری از خودت آن جا نیست.وانگار دلت می خواهد بریزد بیرون.انگار کسی تورا ندیده است.بعضی خواندن ها تو را نمی فهمند.نمی بینند.انگار کن کن نیستی.نه.اصلا واقعا نیستی که ندیده ات.خودت را هم که بکشی،یکی دیگر است توی آن.یکی دیگر که می دانم هیچ سعی وتلاشی هم نمی کند نکرده اما آن تو هست.بی آن که. بعضی خواندن ها اما گرم است.تو می توانی بروی بچسبی بهش.عین بخاری آن شب که از همه مهربان تر بود.سربگذاری روی شانه اش.اصلا آنقدر فهمیده است که خودش می گوید سربگذار.خودش می گوید بیا برویم.خودش می گوید چته؟ خودش می گوید می خواهی بیایم.خودش می گوید باشد حرف مفت نمی زنم.بعضی خواندن ها می فهمند جای خالی را.سه نقطه را.حذف های لفظی ومعنوی را.چای دارچینی را.نان گرم اول صبح را.حتی ،حتی...آدم ها همان نوشته هایشانند.همان خواندن های ما.بع

صضی آدم ها شانس دارند.دل ندارند.فراموشی دارند.صبح وآخر شب کسی را نمی فهمند.یا اگر روزگاری می فهمیدند ،حالا دیگر نمی فهمند.تورا همان طور که نیازشان هست می بینند..،

+ ; ٦:٥٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٧/٢٠
comment نظرات ()

مرا ببر...

ناگهان وسط خنده های بلند خودت وجمع،که همه مراقب همند،مبادا چیزی بگویند که کسی ناراحت شود،وسط نگاه های سنگین،وسط لبخندهای ماسیده،چه هیاهوی پنهانی است.هیاهوی سکوت هایی که هی به هم تنه می زنند.هیاهوی آغوش هایی خالی.هیاهوی نوازش هایی سوخته و پژمرده.ناگهان وسط رنگ ها وآهنگ ها من می خواهم بروم.بی خداحافظی حتی.

+ ; ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٧/۱٩
comment نظرات ()

رقصی چنین میانه ی میدانم آرزوست

گوشه ی  این میز.این ساعت.هوای بیرون ابری است وآفتابی سرد دارد از پشت شیشه می تابد.من دلم مولانا می خواهد.چای خورده ام.روح پراگ را می خوانم.ودلم می خواهد آن هایی که دوستشان دارم هم بخوانند.دوست دارم امسال زیاد بخوانم.زیاد راه بروم.صبح در سرمای نامنتظره ی پاییز کلی راه رفتم.دلم می خواهد بروم سراغ خیابان هایی جدید.پارک های قدیمی.خیابان قوام در تهران.حوالی کتابخانه ی ملی.شاید یک روز رفتم.دلم می خواهد باز چای بنوشم.فردای مدرسه را دوست ندارم.حالت تهوع می گیرم وقتی خودم را آن جا می بینم.آن دفتر وبقیه ی قضایا.پرده های خانه بی آفتابند اما دوستشان دارم.دلم بازار می خواهد ونگارالسلطنه و پری سا.نارنگی ها دارند درشمال زرد ونارنجی می شوند.غروب های زود دارد نزدیک می شود آن جا.غروب هایی که تا نگاه می کردی شب بود وتکالیفت ناتمام.وعطر کدوی پخته می آمد.دلم می خواهد کمی بخاری روشن کنم.دلم می خواهد سوار ماشین بشوم وبروم .وسیله زیاد برندارم.چون زود برمی گردم.تو گفته ای نمیر.ومن زود بر می گردم.از همان راهی که حالا دیگر باید بارانی باشد.وسفال های خانه مامان بزرگ و زنبق ها باید امروزهفده پاییز.نود ودو یادم بیاید.ودرخت های خیابان نادری را که می بریدند.وبعد ده ونک  وراه پیاده اش را .ودوراهی یوسف آباد وذوق رفتن تا خانه ی عمه.همه امروز باید یادم بیاید که ابری است.وتو قول بده به من.همین امروز.قول بده زیاد.هر چه که می خواهی.ومن هم نمی میرم به وقت ین هفدهم از ماه مهر این سال نود ودو...

+ ; ۱:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٧/۱٧
comment نظرات ()

پاییز

تو برای من بمان.ته همه ی روزهایم. روزهای کوچه های طولانی، پاهای خسته.،کیف کتاب های من،دفترهای آبی وسبز.روزهای شب های پنجره ی رو به کوچه.شب های چراغ های خاموش.که همین حالا می آیند دنبالت.تو برای من بمان.خسته ام دیگر...

+ ; ۸:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٧/۱۱
comment نظرات ()

خیلی بد...

حالت خوش نباشد.بدتر از همیشه.کسی هم عین خیالش نباشد.احمقانه است این نوشته.اینجا.حالا.وقتی ناخوشی هیچ دلداری و دلگرمی وجود نخواهد داشت.همه چیز ناتمام است.مثل تمام بودن.مثل مزخرفات من.انگار کن که نیست

+ ; ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٧/۱٠
comment نظرات ()

 

این پرده ها این خلوت،همین.

+ ; ٥:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٧/۸
comment نظرات ()

بخشی از یک کتاب

اوه.کریستوفر،هر دو ما از یک قماش هستیم.باید این طرز فکر را کنار بگذاریم.وگرنه هیچ چیزی برای هیچ کدام ما وجود نخواهد داشت،وضعمان باز هم همان خواهد بود که همه ی این سال ها بوده.باز هم تنهایی که مدام به ما می گوید هنوز آن قدرها کاری انجام نداده ایم.حالا دیگر باید همه ی تنهایی ،باز هم روزهایی که هیچ چیز در زندگیمان نیست مگر آن چیزی -هرچه هست-که مدام به ما می گوید هنوز آن قدرها کاری انجام نداده ایم.حالا دیگر باید همه ی این ها راپشت سر بگذاریم.کارت را ول  کن،کریستوفر.دیگر به اندازه ی  کافی عمرت راصرف این کارها کرده ای.بیا همین فردا برویم.بیا یک روز دیگر را هم تلف نکنیم،بیاقبل از آن که دیگر برای ما خیلی دیر بشود برویم.

-دقیقا برای چه چیزی خیلی دیر بشود؟

ـبرای...اوه،چه می دانم.فقط این را می دانم که همه ی این سال ها رادر جستجوی چیزی هدر داده ام،یک جور گنج که فقط درصورتی آن را به دست می آوردم که حقیقتا کاری می کردم که استحقاقش را پیدا کنم.ولی دیگر نمی خواهمش،حالا چیزدیگری می خواهم،چیزی گرم وپناه پخش،چیزی که بتوانم به آن پناه ببرم.،صرف نظر از آن که چه کار می کنم یا چه کسی می شوم.چیزی که صرفا وجود خواهد داشت،همیشه،مثل آسمان فردا.این آن چیزی است که الان می خواهم ، وفکر می کنم همان چیزی است که تو هم باید بخواهی.اگر نجنبیم،دیگر خیلی دیر می شود.آن قدر انعطاف ناپذیر می شویم که نمی توانیم تغییر کنیم.اگر الان شانسمان ا امتحان نکنیم،شاید دیگر هرگز شانس به هیچ کدام ما رو نکند.

(وقتی یتیم بودیم-کازیو ایش گورو)

+ ; ٤:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٧/۸
comment نظرات ()