یونا

این روزها

سایه هایی که بوی آفتاب می دهند.بوی آفتاب های انگور...حوصله ی خودم را در روزهای بعد ندارم.حوصله ی آدم پرهیاهو را.دلم می خواهد بساط چای باشد زیر درخت سیب حیاط ییلاق.چای دودی.هیچ قبل وبعدی نباشد.کمی چای.زیاد مه وباران.زیاد آتش.کمی صدا.زیاد کوه .تا روزهایی زیاد.تافکرهایی کم.آدم های جدید نمی خواهم.قدیمی ها هم باشند اما دور.امادیر....این روزها هرجای سال وعمرکه باشم فقط درخت وآتش وچای ومه وباران...شب های سرد.روزهای آفتاب وباران.می دانم حرف هایم تکراری شده اند.تکرار جنگل و باران.تکرار من وبی حوصلگی.تکرارگلایه ها.این روزها...

+ ; ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٦/٢٩
comment نظرات ()

...

آدم ها شبیه واژه ها هستند.نامطمئن.بی حوصله.هروقت می خوذهی نیستند.هروقت خودشان بخواهند می آیند ومی خواهندت.آدم ها می توانند اما نمی خواهند.وناگهان وسط هرچیز می گذاند می روند.وسط یک لحظه ،دیگر نیستند.آدم ها مثل واژه ها دربه درند.نیستند.

+ ; ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٦/٢۸
comment نظرات ()

تورا...

بودنت.نبودنت.دوستی هایت.نبودنم.ندیدن های تو را.خستگی های مرا.تمامم را.هیچی که هستم.همیشه ای که نیستی...تورا....

+ ; ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٦/٢٤
comment نظرات ()

بشمار

یک_خسته است.می گوید می گویند هوا ابری است.

دو_تمام جوابهایش نمی دانم است یا خبر ندارم.

 سه_صداهایی کمی دورتر دارند مرا می زنند.

چهار_شب لعنتی است.

پنج_نداریم.

+ ; ۸:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٦/۱٦
comment نظرات ()

نه...

هیچ چیز ته دلت نمی نشیند.نه نگاه از بالای عینک کسی.نه آب هویج تپل.نه خواندن  نوشته ها.نه دیدن کسی پس از یک قرن و نیم هجران.نه حتاتمام شدن امتحان جامع پری سا.نه پارک حتا.که روزگاری دلت می خواست فقط برود و برود.نه...روزهایی هست با خواب هایی طولانی.با آدم هایی زیاد.با خود دلقک ومسخره ات که داری به خودت وسط این همه آدم می خندی یا فحش می دهی.روزهایی که می خواهی سرت بماند همان طور روی میز.روزهایی که ظرف بشویی وبشویی.روزهایی که هیچ چیز نمی آید.نه به تو.نه به روزگار.نه به دیوار.روزهایی که دقیقا باید گم شد

+ ; ٧:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٦/۱٦
comment نظرات ()

نه...

  هیچ چیز ته دلت نمی نشیند.حتا نگاه های از بالای عینک.حتا ناگهان دیدن کسی.حتا آب هویج تپل.حتا خلوتی خانه.کتاب های شمس افتاده یه گوشه.نمی خوانمشان.

+ ; ٧:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٦/۱٦
comment نظرات ()

...

یک جای قصه ،آدم ها باید تمام شوند.هر جوری.هرجایی.یک جای قصه ،آدم ها فرقی ندارند با همدیگر.شبیه هم باشند یا نباشند،باید تمام شوند.حرف ها، نیم دار وکهنه می شوند.دست ها، فرتوت و بیهوده.همه ی راه ها ،رفته یا نرفته،به جایی نمی رسند دیگر.حسرت ها، همان دوردست های بعدهای نیامده می مانند. و چیزهای دیگر ،همه نزدیکند.این جا باید تمام شوند آدم ها...

+ ; ٩:٤٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٦/۸
comment نظرات ()

خاموش کن!

آدم ها اوضاع به هم ریخته شان مسری است.به آدم بی چاره ی مفلوک دیگر هم سرایت می کندوناگهان می بینی آدمی آمده وداد زده وبدبختیاش رو دیدی یا ندیدی اما حس دلداری دادن رو نداری.حس خودت رو هم وسط این ماجرا نداری.این روزهایی که پنج شنبه است وبعد جمعه وبعد شنبه.حس دنیای دیگران.باید بشینی وسط زندگی ای که یه سرش اتاق های به هم ریخته است،سر دیگرش خستگی زندگی دیگران که دارد از همه ی درزهایش بیرون می زند.سوی دیگرش صبح هایی گس.سمت دیگرش پرده های شسته ونشسته.سمت محتوم آن طرف یا این طرفش خبر ها وصداها وسکوت ها...باید بنشینی وسط زندگی ای که هیچ چیزش دست تو نیست وحتا دست دیگرانش. وهمین طوری بروی یا بگذاری برود.که به جایی برسد یا نرسد.آدم ها اوضاعشان مسری است...

 

 

+ ; ۳:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٦/٧
comment نظرات ()

از...

هر اسم تازه ای.نه حتا هر اسم کهنه ی نا آشنایی.هر صبح نامعلوم هیچ. شب هایی

که دارد بیدار شدن هایش تکرار می شود.پیام های آدم هایی که چشم بسته می دانی

چه می نویسند .آدم هایی که در سفرند .یاد فراموش.واژه هایی که مخفی می شوند 

نانوشته .کلاس های این سال های آخر.متن های بی ویراستاری.متن های ناخوانده.

پرسش هایی که جوابشان را بلد نباشی.قرارهایی که فراموش کنی.قول هایی که هرگز

نداده ای.نخواهی .حتا امشب این اتاق.پرده هایی در باد.شکل همه ی خانه هایی که در

آن ها زنده خواهی بود.جمله ها .کلمه ها.نقطه ها.درخت هایی در تاریکی.آتش ها. 

این نوشته حتا.دیروزهای ما حتا...

+ ; ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٦/٥
comment نظرات ()

...

کی بایه جمله مثل من می تونه آرومت کنه؟...

+ ; ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٦/٥
comment نظرات ()

ناگهان...

انگار همهمه ای بیدارت می کند.انگار از وسط فکرهایت پریده ای بیرون.خودت هستی اما بیرون فکرهایت.وداری زل زل نگاه می کنی به آن ها که همین طوری کارشان را می کنند وزیر چشمی نگاهت می کنند که تو چه می کنی. وتو می خواهی که بروند.تمامشان. شاید آن ها هم بخواهند تو بروی که آسوده کارشان را بکنند!کاش بروم.دیگر کسی کسی را نگاه نمی کند.نه زل زل.نه زیرچشمی!

+ ; ٧:٥٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٦/٢
comment نظرات ()

بخشی از یک کتاب

«با دمیدن خدا،همراه با روح ،نگاه آدم هم به جهان افتاد.آن موقع اشیاء را همان گونه دیدیم که بچه ها می بینند ،نه مثل عکسشان در آینه ای کدر.ما بچه هاچه شاد بودیم آن وقت ها که روی هر چیزی که می دیدیم اسمی می گذاشتیم واسم آن را با خودش یکی می دانستیم! آن وقت ها زمان،زمان بود،تصادف ،تصادف بود و زندگی نیز زندگی.این خوشبختی بود که شیطان را بدبخت کرد،خب او هم شیطان است،«توطئه ی بزرگ» را شروع کرد.یک مرد ،مهره ی پیاده ی «توطئه ی بزرگ»، گوتنبرگ -مقلدینش به او چاپچی می گفتند-کلمه ها را چندان زیاد کرد که دست توانمند ،انگشت صبور و قلم وسواسی نمی توانند، وکلمه ها ،کلمه ها،کلمه ها مثل دانه ی تسبیح به چهار طرف پخش شدند.کلمه ها و نوشته ها ،مثل سوسک های گرسنه و دیوانه ،زیر در خانه هایمان و روی قالب های صابون و بسته های تخم مرغ را گرفتند.این شد که کلام وشئ -که زمانی مثل گوشت واستخوان به هم نزدیک بودند-به هم پشت کردند.به این ترتیب ،در شبی مهتابی ،وقتی از ما پرسیدند زمان چیست ،وقتی پرسیدند زندگی چیست،غم چیست ،قسمت چیست،ناراحتی چیست ،مثل خرخوانی که شب امتحان را نخوابیده،همه ی جواب هایی را که زمانی با قلبمان می دانستیم ،با یکدیگر قاطی کردیم.احمقی می گفت ،زمان سر و صداست ،بد اقبالی دیگر می گفت ،تصادف قسمت است.سومی می گفت ،زندگی یک کتاب است.ما مبهوت ها -می فهمید که-منتظر فرشته بودیم تا جواب درست را در گوشمان نجوا کند.»

زندگی نو -اورهان پاموک

+کتابی با واژه ها وخیالاتی فراوان،دنبال قصه نباید در آن گشت .کم کم دارم بهش عادت می کنم!!!

+ ; ۸:٥٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٦/۱
comment نظرات ()