یونا

خوشا پرنده که بی واژه شعر می گوید

بیدارخوابی های شبانه.میان خستگی وخستگی وخستگی.روزهایی که ته می کشند.دلتنگ کتاب هایی از جنس دیگر بودن.واژه های بهترین آدم ها هم انگار ته کشیده اند.همه انگار دارند هرچه نگفته اند ونباید وبایدشان رابا این واژه های دربه در بی چاره می گویند.بار همه ی حرف ها را ریخته ایم بر گرده ی واژه ها.وآنوقت هی از هم واژه می خواهیم.حرف.سخن.حدیث.گفتار.هرچه می خواهی اسمش را بگذار.از صبح فقط بیزازی است که ماسیده است بر دلم.از صبح.ازدل خود این صبح.هیچ جای این عالم نمی شود رفت چرا؟

+ ; ٧:٤٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٥/٢۱
comment نظرات ()

 

دلخواه وخواستنی.جورهایی دلبرانه!در دل همین باران.در حاشیه دریا وجنگل.می خواهی تماما درآغوشش داشته باشی.

+ ; ٧:٢٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٥/۱٩
comment نظرات ()

...

بعضی وقت ها چقدر آدمی از خودش خوشش می آید.خودش را دوست دارد.دیگران، همه برایش علی السویه اند.این از آن لحظات ناب وصل نبودن است.به هیچ کس.حالا هزار نفر هم به او وصل باشند او خوش است از نبودنش کنار کسی.هم ذهن، هم جانش،آزاد است.بس که خود را می خواهد واز خود سرشار است.چه حس خوبی است این دست برگردن خویش انداختن و خوش همی رفتن به قول شمس مولانا...

+ ; ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٥/۱٧
comment نظرات ()

سر سفر

دلم تنگ می شود.این بالشی که وسط اتاق افتاده است.پرده هایی که باید می شستم.شب های هیچ کس.روزهای کفش هایم.وسط کتاب هایی که باز مانده است ومی ترسی بخوانی شان.ومی گذاری که بماند روی زمین یا مبل  که مبادا تمام شود.یا کسی ازتو بگیردش.یانخوانی اش.دلم تنگ می شود برای روزهای آسودگی اول ماه.دل آشوبه های بعداز پایان ترم دوم.شروع کلاس هایی در اول های پاییز.برای دمپایی های پاره ای که ممکن است جا بگذارم.برای لباس هایی که آسوده در ماشین می چرخند .دلم تنگ می شود برای صندلی ها.که ازشب های پیش همین طوری نشسته اند دور میز ونگاهش می کنند.برای صدای بلند بلند بلند کسی که می خواند من شدم یه رودخونه دلم یه مرداب.دلم تنگ می شود.برای ضمیرها وفعل هایی که هی اول وآخر یک نوشته گم می شوند.جابه جا می شوند.غلط به کار می روند.برای ساختمان هایی که از هر سو دارند می روند بالا.برای فکر آدم هایی که من در خیالشان هستم وحالا در کوچه ای از قدیم ها سلامم را جواب می دهند.دلم  تنگ می شود برای کاغذهای شارژ که روی موکت کج وکوله ی همکف می زنند و پول های نقدی که هیچ وقت ندارم.برای روزهایی که حالم از صبح بد است وتا شب خوب می شود.برای نوشته های پنهانم.برای دفتری که نیست.

+ ; ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٥/۱٠
comment نظرات ()

 

اگر زمان ها را جابه جاکنیم.دیشب جای روزهای پس از این رابگیرد.امروز جای سال های پیش ازاین کسی در دورهای دور.حتا اگر مکان ها را جابه جا کنیم .عصرآفتاب زده ی سرد باغ شازده ی ماهان را با آسمانی یک ریز بارانی در دل جنگلی آشنا را.پله های یک ساختمان عزیز چهارطبقه رادر سعادت آباد با اتاقی نه یا دوازده متری پراز کتاب ودفترهای خالی.شب درد دست هایی که تنها سوزانی آتش بهبودش بخشیده است با دردهای دخترانه کنج طبقه ی اول تختی دوطبقه در خوابگاهی که همه ی ساکنانش رفته اند ومانده است درد و چشم و...آدم هارا اگر جابه جا کنی.کسی که از نردبانی تکیه داده به پنجره ای ناگهان می آید تو وهنوز همان از او در ذهن مانده است نه سنگ قبری در امامزاده ای نامعلوم در شهری کوچک .جابه جا کردن همین آدم با چه کسی؟ نمی شود برداشتش گذاشت جای آدمی که ساکن اتاقی در انتهای راهرویی درطبقه ی چهارم یک ساختمانی عزیز بود.نمی شود همین دومی را برداشت گذاشت جای اولی یا سومی.حالا که فکرش را می کنم می بینم یک آدم مگر چند تا جا دارد؟چند زمان؟چند آدم؟که اگر بخواهم جابه جایشان کنم،جا به جا شوند.آدمی مگر چقدر می تواند؟

+ ; ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٥/۱٠
comment نظرات ()

آدم...

دارد عادت می کند ته خزه ها بماند.بیرون بیاید اما هرازگاهی.سکوت کند وریشه ریشه کنده شود جانش.که کس  نداشته باشد.از همان هرگز همیشه تا همیشه ی بعدها.عادت کرده است به زندگی اش که دیگران از بیخ وبن نمی خواهندش.عادت کرده است به مخفیانه هایش پیش چشم دیگران.به دور زدن های دیگران پیش رویش.به دور زدن های خودش پیش دیگران.عادت کرده است به دست هایش.عادت کرده است به آغوشش.عادت کرده است به تلخی صبح ها پیش از چای.بعد ازچایش.به تلخی روزهای خواب دیگران.به صداهای همیشه آن سوی پنجره اش.عادت کرده است به نگاه نکردن از پنجره.به ندیدن آینه.به خاک هایشان.عادت می کند به فرودادن همه چیز که باید بالا بیاورد.عادت کرده است به نگاه کردن.عادت کرده است به حرف زدن که نگوید خود را.به نوشتن که بنویسد ونگاه مات دیگران را ببیند.عادت کرده است به هیچ.آدم روزها وشب های دیگر دارد این روزها جا می زند.جا می خورد.آدم روزهای کفش وراه وگدایی.آدم شب های خیس وراه وگدایی.آدم نامعلومی که پیش پای همه افتاده است.حتا به دست های خود عادت دارد.به صبحی که پیش از دیگران ببیندش.به شبی که باید 

+ ; ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٥/۱٠
comment نظرات ()

زندگی دروجه مصدری!

از کفش ها گفتن.ناگهان حسرت پاهایی را داشتن.غنودن پاهایی د ربی کفشی و لمیدن در آسودگی.حسرت پیاده روی شبانه داشتن.حسرت جای کسی بودن.درخشیدن چشم هایی در تاریکی.نیم خیز شدن کسی از درب یک ماشین.فهمیدن نهایت احترام کسی.نفهمیدن نهایت علاقه کسی.رسوب کردن یک جمله ی لعنتی در عمق جان.از یاد بردن.به یاد آمدن.جا ماندن. 

+ ; ٢:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٥/۸
comment نظرات ()

...

آن هایند.هستند بی که بخواهی.عین خودت که هستی بی که بخواهند.زندگی از سر گرفتن همین آن هاست. مثل واژه هایی در فضای مجازی که نه دست هایت را خودکاری می کند.نه جلدی دارد که دست بکشی رویش.نه ته کیفت به هزار سادگی پنهانش می کنی .به هزار ترفند کودکانه.اما هستند و  می توانند راه وبی راه بیایند سرشان را بکنند تویش بی که نشانی از خود بگذارند.یا حتی نشانی بگذارند.آن هایند.دیگرانند . هستند بی که بخواهی.جان می کنی وهستند.جان نمی کنی وهستند.مثل خودت انگار.

+ ; ۱:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٥/۸
comment نظرات ()

...

ناشناس من باش.نه نا رفیق.نه نارو زن.نه ته ته معامله ی چهارتا شدن همه ی دو دو تا ها.ناشناس من باش که اگر نخواهم هم بخواهی .دست هایی بی واهمه.خود خود خودی بی واهمه..،

فایده ی صبح این است که برمی خیزی و ضمیرهای معمولی شبانه هایت را پاک می کنی. آدمی توبه نمی کند از خودش.از صبحش .شبش.خیانت هایی که می کند.خیانت هایی که می بیند.خیانت های کوچک مهوع.بی اهمیت.آدمی دلش می خواهد پیش همه از سر بگیرد.روز وشبش را.آدمی هرچه هم قسم بخورد صبح دوباره پیش روی خودش است .آدمی انگار خسته نمی شود از شب های دیگرش.شب های بعد وقبل وبعدش.از دیگرانه هایش.آدمی. 

ناشناس  من باش.اگرچه نیستم.ضمیر معمولی شب هایی باش که دیگری ناامیدت می کند.که دیگری می خواهد در پیش دیگرانش خوب جلوه کنی.که دیگری نمی داند یک جمله ی لعنتی  گفته است.ناشناس من باش.بگذار صبح که برخاستم ضمایر معمولی مرده باشند.خیانت ها از سر گرفته باشند. تو ناشناس من باش.نه نارفیق. نه نارو زن...

 

 

 

 

 

+ ; ٢:۳۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٥/۸
comment نظرات ()

کشف!

اگر همیشه ببینندت، اگر همیشه پیش رویشان باشی،اگر هروقت صدایت کنند جواب بدهی،با جان ودل اصلا جوابشان را بدهی،قطعا ،یقینا و حتما نمی بینندت،نمی شنوندت،نیستی.دیده نمی شوی.

+ ; ٤:٠۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٥/٢
comment نظرات ()